نگاهی ِ داستان گونه بر رومانِ پُر آوازۀ سفر ِ پرنده گانِ بی بال

 

لندن اپريل 2009

 

به قلم داستاننویس ژرف اندیش و پیش کسوت کشور کریم میثاق .

 

 

سفر

 

سفر با پرند گان ِ بیبال بر بالای ابرها ، در زیر آسمان ِ نیلگون .

پيرمردكه ناگزير به سفرنا خواسته ودورودراز مي رفت ، مي كوشيد كه هرچه بارش سبكتر باشد . كتاب را چند بار سبك وسنگين كرد ، وزمين به نظر مي آمد . چند بار به بكس دستي اش گذاشت وبيرون آورد ، دل ونا دل بود كه آن را بگيرد يا نگيرد . وقتي به ذهنش مي آمد كه سفر طولانيست بايد چيزي براي خواندن داشته باشد وخوب است كه كتاب نيمه خوانده را تمام نمايد ، آن را به بكس مي گذاشت ، وقتي بكس را اززمين بر مي داشت وآن را سنگين مي يافت ، بازكتاب را بيرون مي كشيد.

***

طياره پروازكرد واو كتاب را از بكس كشيد وخواندن را آغاز نمود . چوكي ، تنك وناراحت بود، گاهي ازدوپهلو فشار مي آمد وگاهي از پيشرو واز پشت سر وهركس مي خواست جاي خودرا راحت بسازد وپير مرد كه به سختي تحت فشار قرار مي گرفت جايش تنكتر وناراحت تر مي شد . درين حالت چيزي كه اورا نجات مي داد سفر با پرندگان بي بال مي بود .

سفر از ده مزنگ كابل شروع شد . درين سفر جالب شيرپاتك ، لا لاستار ، دادا وگلاب ازهمراهان آغازين بودند . درادامه سفر مردان وزنان ديگري نيز همرا شدند . صوفي ، يعقوب آغا ، نور بيگم، شكيلا، عارفه ، زينب ، عتيقه ، راحله، نيلوفر، طلعت ، شيخ صادق ، ستار، بلقيس ، گل بشرو، خاله ديوانه، قومندان كبير، جنرال حفيظ ، اجمل ، قوماندان عجب گل ، آصف ، مفتاح ، خليفه قربان ، صادق ابن خطيب ، ملا سليمان ، نصرالله ، ادريس ، فاروق، كامله ، عبدل ، جميله ، بهادر، جابر، نصرو، شاه گل، زيبا وديگران ... . هريكي نقشي ايفا مي كردند . پير مرد به آنان مشغول بود وچنان مشغول بود كه ضيقي جا وخستگي سفر را ازياد بُرده بود . وقتي پهلو فَيل او مي خواست ازكنار او بر خيزد وازپيرمرد خواست كه برايش راه بدهد ، پيرمرد چنان مشغول مطالعه بودكه متوجه خواهش او نشد . وي كه نياز به تشناب داشت ناگهان ازبازوي پيرمرد گرفت وگفت : لطفاً مرا راه بدهيد !

پيرمرد كتاب را باتأني بست وبه مشكل ازجايش برخاست ونفردومي هم ازجايش برخاست وراه را براي نفر سومي بازكردند . وقتي نفرسومي بازآمد از پيرمرد خواهش كرد كه به جاي او دركنار كلكين بنشيند تا بعد اً اززحمت برخاستن ونشستن رهايي يابد . پيرمرد با اظهار سپاس گفت : پس براي من هم اجازه بدهيد كه رفع نیازنمايم وبعد درانجا بنشينم .

پيرمرد پس از باز گشت دقيقه هايي به خاطر رفع شخيهاي پايش در رهرو ي كه درميان چوكيهاي مسافران بود به گردش پرداخت وبه نظرش آمد كه مسافران چنان تنكاتنگ دركنار هم جا داده شده اند انگار كه خشت را درپهلوي هم چيده باشند . درين حالت بايد بيش از يازده ساعت پرواز را تحمل كرد پيرمرد كه جريان خون را درپاهايش بطي احساس مي كرد وازدردكمر وپاها درعذاب بود ناگزير بايد به چوكي اش مي نشست . اين بار دركنار كلكين نشست ولحظه هايي بيرون را تماشا كرد . پرواز بربالاي ابرها بود . نور طلايي مي درخشيد وآسمان لاجوردي جلوه نمايي مي كرد . ازديدار اين فضاي خيال انگيزوالهام بخش لا يتناهي ، انگارافسون مي شدي وبه راز خلقت سلام مي كردي .

پير مرد دوباره كتاب را بازكرد وغرق مطالعه شد . انگار ببرك ارغند آيينه يي را دربرابر او قرارداده بود كه او مي توانست بخشي ازتاريخ وطن خويش را در يك مقطع معين زماني تماشاكند ويكبارديگرمتوجه تراژيدي زن دريك جامعه سنتي ومذهبي گرددوسقوط انسان را درگودال وحشت بيبيند ودريابد كه منافع شخصي ،گروهي ، طبقاتي وبلاي خود خواهي ومحيط نا سالم چگونه انسان را پست، ذليل ، رياكار ووحشي مي سازد وچگونه انسان گرگ انسان مي شود .

پيرمرد چنان گرفتار جادوي اين كتاب شده بود كه ضيقي جا ودرد پاها وكمر را از ياد برده بود وقرص خواب آور را كه باخود داشت وآن را براي آن گرفته بود تا رنج اين سفر طولاني هوايي را درخواب بگذراند نيز فراموش كرده بود . گاهي باعينك مي خواند وگاهي بدون عينك . وقتي چشمهايش باعينك خسته مي شد بي عينك مي خواند وقتي بي عينك خسته مي شد با عينك مي خواند . كتاب سنگين وضحيم بود ، وقتي بادستانش آن را دربرابرچشمانش مي گرفت ، دستانش خسته مي شد ، وقتي روي زانوانش مي نهاد چشمانش خوب نمي ديد . به همين ترتيب گاهي كتاب را به نزديك چشمانش مي آورد وگاهي چشمانش را به نزديك كتاب مي آورد ودرين صورت دردكمرش بيشتر مي شد . مگر باهمة تكليف ها نمي توانست كتاب را رها كند . ناگهان دريافت كه مي تواند از تخته غذا خوري استفاده نمايد . تخته گگ غذا خوري را دربرابرش باز كرد وكتاب را روي آن گذاشت ، راحت تر شد وبه مطالعه مصروف گرديد . وقتي غذا آوردند او از صرف غذا منصرف شد وبه مطالعه ادامه داد . درجريان مطالعه در مي يافت كه دربرخي از صفحه ها،درصفحه بندي كتاب اشتباهاتي رخداده است ولي اين موضوع نمي توانست مطالعه اورا مختل يا معطل نمايد . درين حالت نويسنده كتاب را مي ديد كه عشق به وطن ، عشق به انسان وعشق به عدالت دروجودش عجين شده است واين انديشه هاي عاشقانه دركتابهايش جلوه نمايي مي كند .

ديده هاي پيرمرد چنان دركتاب چسپيده بود كه انگار دران سرش شده باشد . مي خواند ومي خواند وگاهي درجريان خواندن باخود چيزهاي زمزمه مي كرد چيزهاي گُنگ . وقتي به آخركتاب رسيد ، دَق ماند وصفحه آخر را چند بار پشت وروكرد وانگار مي انگاشت كه كتاب ادامه دارد وباورش نمي آمد كه كتاب چنين ناگهاني پايان يابد . صفحه 465 را چند بار تكرار خواند وبعد خاموش ماند . لحظه هايي همانگونه خاموش بود وناگهان صداي فرياد گونه يي از دهنش برآمد :

گلاب چرا مُرد وچرا بدينگونه اومرگ را پذيرا شد . اوبايد درميدان رزم وپيكار تا آخر براي آزادي وصلح مي رزميد ! چرا نشانه هاي بلقيس وگلبشرو به خطا رفت؟ وچرا سي مرمي به هدر رفت ؟ وچرا صادق ابن خطيب اين شيخ ناموس فروش ودلالانش ناكام واسيرنشدند ؟وچرا ازين زنان مظلوم يك گروپ شيرزنان آزاديخواه ساخته نشد كه كارنامه هاي شان سرمشق همة زنان اسير ودربند كشورهاي سنتي وقرون وسطايي جهان مي شد ؟

پهلو فيلهاي پيرمرد كه زبان اورا نمي فهميدند بانگاههاي پرسش آميز به سوي او مي ديدند ولبخندي باهم مبادله مي كردند .

لحظه هاي بعد طياره بعد از يازده ساعت پرواز به ميدان هوايي تيمپه درفلوريداي امريكابه زمين نشست .

 

ك . م

لندن اپريل 2009

 

www.roshanak.nl