هالند، زووله ، دسمبر 2000

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                             ببرک ارغند

 

 

 

 

 

 ســــــــــايــــه

 

 

 

 

 

خوب به ياد دارم که يک پيشينگاهِ گرم و آفتابی بود و او، مانند يک بچۀ عاق شده از تبار وخشوريان، عاصی و بيحيا، پيش پاهايم نشسته بود و رق رق سويم نگاه ميکرد. گفتی خطوط صورتم را حساب مينمود. گفتی تصوير محو شدۀ خودش را در قاب چهره ام جستجو ميکرد.

ازش پرسيدم:

  تو کيستی، نام تو چيست ؟ چرا هر روز مانند شاطر ها پيش پيش پايم ميروی؟

جوابم را نداد. سويم با سردی نگريست.

قد اين بچه، کوتاه و تنه اش عريض بود. هر روز در همين ساعت، او را زير همين آفتاب داغ با همين طول و عرض، ملاقات ميکردم. وقتی که مرا ميديد، همچو یتیم بچه ها سويم مینگريست و نگاههايش در نينيگگهای  چشمان من بخيه ميشدند.

خوب به ياد دارم که اين آدم قد کوتاه، از پايين، از پيش پاهايم، از همان نقطه يی که جسم سيال خود را به من وصل کرده بود، سويم نگاه ميکرد. وقتی  به صورت مسطحش خيره ميشدم، ميديدم که حجم نگاههايش خيلی بزرگ و سنگين بود. اين نگاهها، مانند يک موج وحشی، مانند بوی جسمی در حال تجزيه ، مانند  حباب یک  مرداب، از تن خاکستری رنگش  بر ميخاست و بر صورت من ميترکيد. خودم را عقب میکشيدم و او همچون قيصران فاتح و بی نیاز ، بر من و ترس و گريزم میخنديد. وقتی  قهقهه ميزد  اندامش میلرزید . گفتی اختيار اعضای وجودش در دست خودش نبود. به نظرم می آمد که اين بچۀ عاق شده، در برابر آيينۀ محدبی ميخندد و من او را در سطح آن آيينه تماشا مينمايم.

خوب به ياد دارم که تا گرمگاهِ همان روز، آواز اين عاصی سرکش را نشنيده بودم. هرگز با من گپ نزده بود. هرقدر که میخواستم به او نزدیک شوم ازم فرار میکرد و دورتر میرفت . خوب به ياد دارم همان روز که خيلی خسته  ومانده و اندوهگین  بودم، اورا تعقیب نمودم ، از پشت پشتش رفتم  تا آن که خسته گی مرا از پا انداخت . دیدم  از خودم ساقط  شده ام. ديدم که اکثير خواب در رگ و پيم دويده و تنم بوی خواب گرفته است.در همان جايی که ايستاده بودم، نشستم، پلکهايم را بر يکديگر گذاشتم؛ تا اگر باشد که لحظه يی بياسايم و جای صورت کريۀ او را خاطره های دلپسند خودم بگيرند.

به بچۀ عاق شده گفتم:

جناب، از پیش من دور برو ، ميخواهم تنها باشم!

بسيار ساده جوابم داد:

نميشود!

پرسيدم:

چرا ؟

خندۀ خشک و زننده يی کرد:

امکان ندارد !

در حالی که پلکهایم سنگین و سنگینتر میشدند گفتمش :

تو  دیوانه  هستی،  گفتم برو و از پيشم دور شو!

قاه قاهِ خشکی سر داد :

بی تو، من جایی نمیروم . اصلاً رفته نمیتوانم . ما باهم یکی هستیم !

او دروغ ميگفت. با اين که ما با همديگر يک شباهت مبهم و مجهول داشتيم؛ اما فکر و ذکر ما ، ما را به همديگر پيوند نميداد. او را، باد از کوچه های ريا با خود آورده بود. او به دروغ گفتن اعتياد داشت.

ما به همديگر نمیمانديم. او خلاف من، موجودِ ساکت و آرام بود؛ اما خاموشيش تقدس نداشت بيشتر به خاموشی ويرانه ها ميماند، ويرانه هايی که آرامگاهِ جغد ها و ساحران بود. در رگهای او، ماده يی مانند يک تاريکی غليظ، مانند تفالۀ يک دود، جريان داشت. وقتی که عصبانی ميگرديد و خونش را ميخورد، اين تاريکیِ غليظ، حجيم تر ميشد و رنگش، مانند شبهای جنگزدهء کابل، تاريک و وحشتناک میگشت.

وقتی که به خواب رفتم، گفتی خواب دنبالۀ بيداريم بود و من روی اين دنبالۀ مغشوش، مانند آدمهای مست با احتياط پيش ميرفتم. يکبار بچۀ عاق شده يادم آمد. در دلم گشت، نکند که اين عاصی بی حيا در تعقيبم باشد. شتابزده به عقب بر گشتم، ديدم که از پشتم روان بود. با خودم گفتم:

اين بی حيا  رها کردنيم نيست، بايد يک جايی پنهان شوم .

اطرافم را با نگاه پاليدم. ديدم که طرف راستم، يک باغ وحش قرار داشت. به نظرم پناگاهِ خوبی آمد. همانسو دور خوردم و در جمع تماشاچيان، داخل آن باغ شدم. باغ پُر از مردم بود. مردمی که عدۀ زياد شان را میشناختم. من آنان را قبلاً ديده بودم. يگان دوگان شان کوچه گی های من بودند. ما با هم يکجا مکتب و مدرسه میرفتيم. چند تای شان، معمارانِ کم هوشی بودند که از چوبهای پوسيدۀ جنگل، برای قصر نور منارۀ مينا رنگ درست ميکردند. وقتی که به سر و پا و کار و کردار شان دقيق شدم، دانستم که اين آدمها، آن آدمهايی که من ديده بودم شان، نيستند. گفتی اين آدمها، از کدام سيارۀ نا آشنا و کشف ناشده به اينجا آمده بودند. گفتی آنان را دخترِ باکرۀ شيطان در يک شبِ منفور زايده بود . آنان مير غضب هايی بودند که نهال خنده در گذرگاه ِ خندۀ شان خشکيده بود و دزد زرنگی ديد چشمان شان را در تاريکی يک شب يلدا، با خود برده بود .

اين آدمها ريش گذاشته بودند: ريشهای سياه و زبر، ريشهای دراز و ماش و برنج، ريشهای سپيد و کوتاه. هر يکی از اين آدمها، تسبيحی يکصد و يکدانه يی در دست داشتند. تسبيحی که دانه هايش از شيشه و چوب و يا کهربا و سنگِ شاه مقصود، ساخته نشده بودند. اين دانه ها، قيمتی ترين دانه های روی زمين بودند. آنها را از نوک پستانهای زنان و دختران، ساخته بودند. من از میان مردم پيش رفتم. باری با وسواس به عقب نگاه کردم تا ببينم که بچۀ عاق شده چی شد و به کجا رفت.

ديدم بچۀ عاق شده هنوز هم در تعقيبم است . با خود گفتم :

بايد رد پا گم کنم.

و  سراسيمه پيشترک رفتم  ديدم  ،  عده يی مصروف تماشای حيوانات بودند  ،  حيواناتی که از گرسنه گی، اجساد يکديگر را خورده بودند.  عده يی  به پرنده گان نظر دوخته بودند ،  پرنده گانی که يا پرواز کرده بودند  و يا  در  قفسهای خود، مرده و گنديده بودند .
  تنها شير که شاهِ جنگل است  ، زنده بود  و با قبرغه هايی که از دور حساب ميشدند ،
 با یک نا اميدیِ تلخ   سوی تماشاچيان خويش نگاه ميکرد  . گويا ميخواست  عربده بکشد    ، خيز و جست  بزند   و  فطرت موروثی خويش را به نمايش بگذارد؛ اما نميتوانست  . گفتی حوصلۀ اين شوخی های  بچه گانه را نداشت.

شاهِ جنگل با صورتِ پريده رنگ، روی استخوانهای  اسيران جنگی، نفسک زنان به يک پهلو لميده بود و پی در پی آروق ميزد و لب و لونچۀ خویش را میليسيد. آروقهايش بوی گوشت ميداد، بوی گوشت اسيری گمراه شده که ساعتی پيش، با دستان خالی با وی جنگيده بود. شاهِ جنگل، استخوانهای تازۀ اسير را که هنوز به تمامی نمرده بودند، با حقارت مينگريست و عمامه و لباسهای خون آلود وی را بو ميکرد، ليس ميزد و با چشمانی که غبار توحش داشت، سوی آدمها، صبورانه مينگريست و پلک ميزد. گفتی غالبهای جنگ جزای رزميدن با شيران گرسنه در قفس را، به اسيران جنگی خويش، معين کرده بودند.

دلم به حال اسير ها و استخوانهای شان سوخت. به انبار جمجمه های شان نگاه کردم. من صاحبان سه تا از آن جمجمه ها را ميشناختم. جمجمه ها وقتی که گوشت و پوست داشتند و راه ميرفتند، سارقانی بودند که هيچکدام شان چشم و گوش نداشتند و گروهی از آدمهای بی چشم و بی گوش را رهنمون بودند.

به انبارِ استخوانهای دست و پا نگاه کردم. در آن ميان، دستهای کوچکِ معلمِ مشقِ مان را شناختم. يادم آمد که يک روز، با همين دستهايی که آن وقتها، سپيد و گوشتی و پر از رگهای آبی رنگ بودند، مرا نوشتن می آموخت. يادم آمد که اولين مشق من، روی تختۀ چوبی مکتب الف بود که آن را زود فرا گرفتم و معلمم با همين دستهای سپيدش، مرا نوازش کرد و به من نمرۀ ده نوشت. شاهِ جنگل، گفتی اين خاطرۀ سوزان را که با ديدن کلکهای هنر آفرين استادم در ذهن آشفتۀ من تداعی شده بود، خواند که برای ارضای خاطر رنجيدۀ من، استخوانهای معلمم را بوييد و آنها را با زبان درشتش چند ليس زد و نوازش کرد.

به عقب نگاه کردم. ديدم بچۀ عاق شده، در ميان مردم ايستاده بود و مرا ميپاليد. پيش از آن که نگاههای جستجوگرش به من بيفتد،از آن جا فرار کردم. سراسيمه از پُل گذشتم. يک وقت ديدم که در يک جايی مانند پارک زرنگار، ايستاده بودم. مردم حلقه زده بودند. صدای دهلی بلند بود. گفتی کسی دهل مينواخت، کسی سورنای ميزد و کسی ميرقصيد، و آدمهايی که آروقهای شان بوی گوشت آدميزاد ميداد، اين رقص را با ميل مفرط تماشا میکردند.اين آدمها،  مار هايی بودند که دَورِ آدمِ بی کله يی حلقه زده بودند و رقص بسمل را تماشا مینمودند.اين مار ها که پوستهای کلفت شان با خطوط زرينی منقوش بودند، نیهای  نقره يين به لب داشتند. کسی از آنان شهنايی ميزد، کسی دمبک مينواخت و کسی هم در نای و سورنای ميدميد. ديدم بچۀ عاق شده هم سرش را پيش نموده بود و رقص بسمل را تماشا ميکرد.

کلۀ رقاصِ فلکزده در کنجی افتاده و روی زلفان مجعدش خاک نشسته بود. چشمان اين آدم که با پردۀ کدرِ مرگ پوشيده شده بود، رنگ سياه داشت و غم و غصه در آن منعکس بود. گفتی پيش از مرگش از قاتلین سیاه مست خود ، ترحم گدايی ميکرده. گفتی پيش از آن که گردنش را ، به اثر يک تحريک مجهول، با شمشير بزنند، زنده گی و خونش را از آنان التماس میکرده است .

من اين مرد را که سرش از گوشۀ ميدان، تنۀ رقاص خودش را تماشا ميکرد، میشناختم. او  از قريۀ دور و بی آب و علفی که در آن به جز شير شتر و لاشۀ سوسمار، قوتی دستگير نميشد، به اينجا کوچيده بود.

سوی بچۀ عاق شده نگاه کردم. ديدم رنگش دود کرده بود. دانستم که مست شده بود. او هر وقتی که مست ميشد، رنگش دود ميکرد، مو های سرش پريشان میشدند و شانه هايش  میافتادند. مانند يک پير زمينگير ميشد. گفتی هزار ساله ميشد. ازش ترسيدم. از مار ها و سوسمار ها هم ترسيدم. با خود گفتم:

از اين جا بايد فرار کنم ؛ ورنه مرا میخورند!

گمان ميکردم که لانۀ مار ها و سوسمار ها در شهر موقعيت دارد، به اين خاطر از شهر فرار کردم. درختانِ پنجه چنار از دو سوی سرک، سرهای رنگ کردۀ خويش را جهت تماشای من پيش کرده بودند و غُم غُم کنان افسانۀ فرار مرا به همديگر قصه میکردند.

از نهر آبی که وسعتش به اندازۀ نهر گاو کُش بود، گذشتم. پاچه هايم تر شده بودند، روی بوتهايم لوش تراکم کرده بود. آنها را به سختی از زمين بلند ميکردم . به نظرم می آمد که هرپای من، يک پلۀ آسياست. بوتهايم را از پا هايم کشيدم و با آنها وداع گفتم. وقتی که از بوتهايم دور شدم، به آنها واپس نگاه کردم. میخواستم بدانم که آیا آنها از پی من خواهند آمد. ديدم، بچۀ عاق شده، بوتهای مرا به پا کرده و چلب چلب کنان، بر جا های پای من، پا میگذاشت؛ با خود گفتم:

از سرِ کلِ من دست بردار نيست.

به آسمان نگاه کردم، هنوز هوا تاريک نشده و آفتاب از گوشۀ آبی آسمان سقوط نکرده بود. خودم را تسلی دادم:

نترس، برای ادامۀ فرار فرصت داری!

و به پا هايم نگاه کردم. ورم کرده بودند؛ اما دردی نداشتند. گفتم، پيش از آن که درد بگيرند، بايد خودم را به جايی برسانم. راهی را که به سوی آفتاب ميرفت، پيش گرفتم . وقتی که داخل جنگل شدم، به بچۀعاق شده نگاه کردم. ديدم، هنوز هم مصرانه در تعقيبم بود. شتابزده، در جمع جماعتی که آتش بر افروخته و گرد آن زانو زده بودند، نشستم تا پا های آماس کرده ام را گرم نمايم. اطرافم را با کنجکاوی بچه گانه نگريستم. ترسيدم، سرمايی از دست و پايم به سوی قلبم خزيد. نگو که اين جنگل، جنگل آدمها بود. آدمها مانند درختان رويده بودند، سبز و سپید و سرخ شده بودند، ريشه و ساقه و پنجه دوانيده بودند. وقتی که باد ميوزيد، آنان میجنبيدند، وقتی که باران میباريد، آنان تر میشدند. ديدم بچۀ عاق شده نيز، مانند يک درختِ خشک شده، در ميان ديگران ايستاده بود. اين آدمها، اين جنگلِ سبز و سپید و سرخ، مانند يک سيل خروشان در تکاپو بودند. گفتی، آنان خلق شده بودند تا برای دوزخيان تابوت بسازند. گفتی آنان وظيفه داشتند که تابوتهای ساخته شده را ميخبندان کنند. در دلم گشت که ايکاش اين بچۀ عاق شده را در يکی از اين تابوتها ميخبندان کنند. بچۀ عاق شده گفتی هزار و چند صد سال بود که چنين ماهرانه چکش ميزد، ميخ ميکوبيد و تابوت میساخت. به تابوتها نگاه کردم، ديدم تابوتها هم آدمها بودند و درختانِ ايستاده، بر فرق سر آنان، ميخهای آهنی  فرو میکردند. گفتی درختانِ افتاده، تابوت بودند تابوتهای چوبيی که بايد درب شان، با ميخ بسته میشد.

به بچۀ عاق شده نگاه کردم. روی لباسش خون لخته شده بود،خونی که به اثر فرو رفتن ميخ ها، از فرق سر تابوتها فرار کرده بود. به بوتهايش که بوتهای خودم بود، نگاه کردم ديدم، روی بوتهايم خون نشسته بود. بچۀ عاق شده گفتی از کاری که انجام ميداد، احساس پستی نميکرد که لبخندِ خيرخواهانه يی بر لب داشت و نگاههايش شرمنده و نادم نبودند.

حس ِ خشن و دردناکی سراپايم را فرا گرفت. با تحريک مبهمی پا به فرار گذاشتم و نگاهِ گيچ و حيرانم را به جستجوی راهی که سوی آفتاب ميرفت فرستادم؛ اما دريغ و صد افسوس که هوا خيلی تاريک شده بود و راهی که سوی آفتاب ميرفت ديگر ديده نميشد. به ناچار، کنار بته يی که مانند خودم تنها و بيکس بود، نشستم و با نا اميدی به اين راه دور و دراز که مانند يک بوای گرسنه خوابيده بود، نگريستم. من در کناره های اين راه، مقبره های پيامبران و فرشته گان سپيد بال را که قربانيان اين بوا بودند، ميديدم. روی اين قبر ها، پارچه های سبز و سرخ و سپيد در اهتزاز بودند. من، در دو سوی اين راه ،حاجت مندانی را میديدم که از رهروی بازمانده و زمينگير شده بودند. من کجکول آنانی را که عزت و آبرو گدايی ميکردند، میديدم.

مانند يک خوابگرد که در خواب راه ميرود، خواستم که بر خيزم و راه بروم. يکبار حس کردم که دست سنگينی روی شانه ام گذاشته شد. وقتی  رويم را برگرداندم، ديدم که بچۀ عاق شده با پُر رويی بالای سرم ايستاده بود و سويم رق رق نگاه ميکرد. از ديدنش تکان خوردم، چنان لرزيدم و رنگم پريد که گفتی صد سال پی در پی ترسيده بوده ام. بچۀعاق شده که از سر تا پايش خون میچکيد و روی بوتهايش که بوتهای خودم بودند، خون دلمه بسته بود، مرا مانند کودکان گنهکار روی زانوان خويش انداخت و با ارۀ دو سره بنای دونيم کردنم را گذاشت. من صدای ارتعاش و نالۀ اين اره را که بر رگ و پيم کشيده میشد، میشنيدم. خون مانند اشک از بدنم سرازير شده بود. فريادم که تنها مانده بود، سوی آسمانها ميرفت. گفتی يا اثر اکثير خواب در من زايل ميشد و يا اين که شدت درد، طاقت فرسا بود که تکان خوردم و از خواب بيدار شدم.

ديدم که در خواب راه رفته و به يک دشت رسيده بودم و بچۀ عاق شده در پيشاپيش من مانند يک شاطر تيز پا راه ميزد. با ديدنش، بار ديگر هول کردم و ترسيدم. هيکلش ريخت پيشين خويش را از دست داده بود. قدِ کوتاهش هشت متر دراز شده بود و سياهيش کمی رنگباخته به نظر میرسيد. مانند يک غول در برابرم راه میرفت، غولی که نگاههای مبهم، مجهول و حمله ور داشت. در دست راستش، از آن تسبيح هايی که از نوک پستانهای آدميزاد ساخته شده بودند، خود نمايی ميکرد و در فرق سرش، گُلميخی فرو رفته بود که مانند يک شاخ فولادين به نظر میرسيد. پيش پا هايش، يک آدم بی کله، چپ و راست ميرقصيد. او کيف ميکرد و هرهر میخنديد.  میديدم که خنده اش از چاکهای گلون متورم و دردناکش بر میخاست. گفتی در برابر يک آيينۀ مقعر  میخنديد و من در سطح همان آيينه تماشايش میکردم.

يک قدم پيشتر رفتم و پرسش هميشه گيم را تکرار نمودم:

تو کيستی؟ چرا گاهی از پشتم می آيی و گاهی از پيش رويم ميروی؟... هه چرا؟

بچۀ عاق شده که در چشمانش خون خانه کرده بود، گامی به عقب گذاشت و با مرارت خنديد و پاسخ داد :

نام من سايه است.

وقتی که نامش را گفت، دست و پايم کرخت شدند. گفتی هر پنج ليتر خون وجود مثله شده ام را بيرون کردند. از خودم شرميدم، از او که خودش را سايه میگفت، شرميدم. سايه  به نظرم يک جنايت آمد. به نظرم دروغِ گفته شده به يک عاشق بيمار آمد.سايه  به نظرم يک پيری آمد، پيريی که خداوند آن را ظالمانه آفريده است. خواستم سايه  را بکشم، خواستم اين جنايت، اين دروغ و اين پيری را که مانند يک خونابه، از چشم خدا بر من و مرارتم چکيده بود، محو کنم.

خوب به ياد دارم، شبِ همان روز، وقتی که به خانه آمدم، هريکين دود زده را روشن کردم و به شعله اش که مُرمُر میسوخت، خيره گرديدم. ديدم که سايه نيز آهسته و بيصدا داخل اتاق خوابم شد و مانند يک سياهی سيال مانند يک تاريکی غليظ و متراکم، مانند يک بچۀ عاق شده از يک پدر وخشور، عاصی و بيشرم، آمد و پشت سرم پنهان شد. گفتی از من و از گپهايم  میترسيد. گفتی از چشم به چشم شدن با من، هراس داشت. شايد فهميده بود که من جنايت، دروغ و پيری را دوست ندارم. وقتی که بالای تشکم نشستم و از گوشۀ چشمم به او نگاه کردم، ديدم طرف راستم، پهلوی ديوار، روی دو زانو نشسته بود و مانند من، غمزده، حزين و ناراحت به نظر ميرسيد. رويم را سويش دور دادم و بلايش چيغ زدم:

تو، يک جنايت استی!... تو يک دروغِ گفته شده استی! تو، يک پيری زار استی که مانند يک خونابه از چشم خدا  چکيده ای!

از گپ من رنجيد و رويش را سوی ديوار برگرداند و من مو های شانه نکرده اش را ديدم که به نظرم پريشان، سپيد و رنگ رفته آمد. او که تکيده دلمرده و مبهوت بود، مانند يک جسد به نظرم آمد، جسدی که تنش بوی عطر سنجد ميداد .

دلم به او سوخت . بيچاره سايه ! چی تکيده ، چی زشت و چی وقيح شده بود  !  به اين باور که ديگر او را نبينم ، فتيلۀ هريکين را پايين آوردم .  ديدم که اين سياهی سيال و تاريکی غليظ  و متراکم  به سوی من   هجوم آورد  و زمانی که روشنی خاموش شد  ،   سردی زنندۀ بدن او را  حس کردم . گفتی  سایه در وجود گرم و داغ من خزيد و روح ناشناسی، در تن من حلول کرد  .  احساس خفقان نمودم   . شتابزده برخاستم و هريکين را دوباره روشن کردم . ديدم سايه  ، تنم را ترک گفت . رفت و بر  ديوار ، بوزینه وار، به تقليد از من دراز کشيد  .  با رفتنش خود را تهی شده  ، راحت و سبک احساس کردم   . پلکهايم دو باره سنگين و خواب آلود شدند  . خودم را بر پشت  اسپ بالداری يافتم که به سوی شهر رويا ها، آنجايی که بهارِ من، در پشت پنجره، به انتظار من نشسته بود، پرواز میکرد.
از آن شبی که گذشت، تا امروز که پايانِ افسانۀ آفتاب گرفته گيست،هریکین  خانه ام  ، هر شب تا سحر سوسو ميزند و  اين سايه  که گفتی لعنتِ شيطان است، بر ديوارِ خانۀ من نقش بسته است.

 

                     پايان