داکتر ببرک ارغند داستان را به عنوان یک توانایی ، بعنوان یک شیوۀ سخن ،  بعنوان یک بسیج ، بعنوان یک  کار ابزار ، در پیکارش علیه  زن ستیزی بکار میبرد .

 ما به پیشواز هشت مارچ ،  پاره یی از نقدِ رمانِ سفرِ پرنده گان بی بال ، اثرِ این نویسنده  را که به قلم  بانوی داستان نیلاب موج سلام نگارش یافته است  برای شما برگزیده ایم  .

 

نیلاب مینویسد :

  . . . 4- زنستیزی ـ  انسانستیزی در رمان نکوهش میگردد.

 

یعقوب ـ  نمونۀ خیانت و خشونت با داشتن زنان (زینب و نور بیگم)، فرزندان بالغ و ارتباطات نا سالم با دیگران در پیرامون گونۀ پندار و رفتارش در برابر خانواده با خویش میگوید:

ـ ماه یکی دوبار که مثل سگ به پوز شان نزنم، و آدم شان نسازم، اوقاتم را تلخ میکنند.غلط نگفته اند: تا نباشد چوب تر،فرمان نبرد گاو و خر ... ص. 83

 

یعقوب روزی گیسوان نور بیگم ـ یکی از زنانش را به دلیل " زبان بازی و درازی " همو میتراشد و این صحنه بیگمان یکی از دلخراشترینهاست:

ـ نور بیگم همچنان سرش را به دخترانش نشان میداد هق هق زنان میگفت: { دیگر چی کرده میتواند. موهایم، موهایم! مو، عزت زن است مو!} وقتی  نظرِ شکیلا به سرِ برهنۀ مادرش افتاد، دو دسته به صورت خویش نواخت و با آه و درد  گفت: { سر مادرم!...خداناترس سر مادرم را کل کرده است...}... و هر سه هق زنان و با درد و شیون، سر به سر هم گذاشتند، گفتی تن های جمع شدۀ شان، همچون مردۀ واحدی که سه سر داشت و شش دست و پا، در گور تنگی در میان یک تاریکی سیال خفته بودند و باد چادر سپیدِ نور بیگم را همچون جندۀ قبرستانی بر فراز آن گورستان، آرام آرام تکان میداد.ص. 100.

 

ـ صوفی  در دل خود میگفت:

 {دستگیر خان آدم خوب است. خدا بخواهد همی طلعت را به او میدهم. مهربانیهایش را مجرا میکنم. عتیقه را مجبور میسازم که طلعت را راضی بسازد. دستگیر خان اگر زن هم دارد داشته باشد؛ مگر ما شکر مسلمان هستیم و چهار تا حق داریم. سیاسر است انشاالله راضی میشود. هر زنی اول نی  و نو میکند...} ص. 235.

 

زنان آزاده یا پرندگاه بیبال تسلیم زورگویی و بردگی نمیشوند بلکه از روی ناگزیری خویشتن را با حفظ نجابت و شرافت  روانۀ دیار نیستی میسازند. آنان برتر میدانند که چنان کنند تا از سوی دست ملیشه های عرب در بازاری که در آن انسانهای سرزمینم ـ کودکان و زنان با باورها، ارزشها و تمنا های شان چونان اشیا به فروش و خرید میرسند، متحمل ترک گفتن جایگاه انسانی گردند.

 

ـ بلقیس غم انگیزگفت:                                       
{
من هم یافتم...دریا، دریا! هرکدام ما که فرار کرده نتوانستیم، دریا مهماندار ماست. بگذار دریا مرده های ما رابه ابحار ببرد. بگذار ماهیها افسانه و غمهای ما رابدانند. بگذار دریا گور ما باشد، یک گور بزرگ و جاویدان، گور قصۀ زن افغان ... گفتی گلویش گرفت، اشکی از چشمانش بر تاریکی شب فروچکید.} ص. 397

 

ـ نصرالله صدای شان میزد:

{ پیش نروید، دریا چقر است، غرق میشوید!}

مگر زنان به جز صدای آب دیگر صدایی را نمیشنیدند. وقتی نصرالله به دریا نزدیک شد، زنان یکی پشت دیگر خود را به دست امواج خروشان دریا سپردند. زیبا هنوز دست شاه گل را به دست داشت، تنش میلرزید و دندانهایش به همدیگر میخوردند. میگفت:

{ آب سرد نیست. من از مرگ نمیترسم...خواهر جان من از مرگ نمیترسم! من... و صدای بهم خوردن دندانهایش را ماهیان میشنیدند و صدفها پیش پا های آماسیده و آبله مندش میگریستند و امواج متلاطم دریا از بلعیدن جسم نحیفش شرم میکردند و میرمیدند.}

کسی دردناک صدا میزد:

{ مادر، مادر!}

وصدایش در سایۀ روشن صبحگاهی روی صفحۀ متلاطم آب تا دور دستها میدوید.ص. 413

 

و تابش سورریالیسم

 

... رنگ خاکستری دیوار آرام آرام سر تراشیده و خاکستری رنگ نور بیگم را در ذهن آشفته اش تداعی میکرد. به نظرش می آمد که دیوار سر تراشیدۀ نور بیگم است... طلعت چون مجسمه یی نشسته بود و دیوار در برابر چشمانش مانند یک پردۀ سینمایی تصویر عوض مینمود. میدید دیوار، یک زن است زنی که دست و پا ندارد. سرش را تراشیده اند و یک جندۀ سبز به دستش داده اند. میخواهد آن را بر شاخۀ باریکی ببندد. یکبار میبیند که تمام آن زنانی که او میشناسد شان، همه در همان دیوار جمع شده اند و دیوار در تمامیت خود یک زن شده است. زنی که سر ندارد. زنی که فکر ندارد. زنی که زنیت در وجودش خشکیده است. فقط دو دانه سینۀ لرزان  ولذتبخش دارد که از آنها به جای شیر، شراب سره می آید. یکبار میبیند که آن زن را مانند مجمسه یی از عصر عتیق، در موزیمی به نمایش گذاشته اند. یکبار میبیند که سر و پای آن زن مانند شمعی آب میشود، تا جایی که از آن اندام زیبا فقط نافش باقی میماند، فقط بالای نافش و پایین نافش باقی میمانند و این سه بلندی را گذرگاه طولانیی بهم وصل میکند و آدمهای دیوار، همه از همین گذرگاه میآیند؛ همه در پایان این گذرگاه می ایستند.... ص. 135ـ134

 

  طلعت فریب یعقوب فریبگر را خورده و به خانۀ او رفته بود تا زنش بشود. نویسنده خیالات طلعت را در پاره یی که بیشتر زاییدۀ سورریالیسم است، پس از شنیدن ستمگریهای یعقوب از زبان نوربیگم و زینب ـ زنان یعقوب، بیان میکند که از همان پارۀ نسبتاً کوتاه سورریالیستی این رمان ریالیستیک پیامهای پایینی را میتوان دریافت:

 

 1. طلعت تماشاگر خموش میشود؛ بر دیواری که سدیست در برابرش، پردۀ نمایش، مییابد گشایش. دیوار، زنی میشود و در برابرش قرار میگیرد. آیا او خود دیوار میشود یا دیوار او؟ آیا او در برابر خویش قرار میگیرد؟

2. جندۀ سبز ـ آرزوی تراشیده یی ،کلیشه یی و تحمیلی در زن تزریق میگردد که ناپایداریش را میتوان از بستنش بر شاخۀ باریک دریافت.

3.  دیوار ـ زن سر تراشیده میشود یعنی تلاش شده است تا با تراشیدن گیسوان همو "بیغرور " و " بیعزت " اش بسازند. نیز زن عزتش را فنا داده می انگارد.

4.  زنانی که طلعت را با آنان آشناییست، جز یک پیکر میشوند زیرا که درد مشترک فرای شان میگیرد. این زن ـ گزینۀ زنان در پیکرۀ زن بیدست و پا اما با سینه های لذتبخش نشانگر واقعیت تلخ دیگری میگردد: بیدست، بیپا، بیفکر ـ بیعقل و بی اندیشه اما " زنده " به خاطر چشمداشت مردسالارانی که لذات نفسانی خویش را مهار کرده نمیتوانند و  به خاطر ضعف اخلاقی شان نیز زنان را متهم میسازند.

5.  زن میباید طبق سنتها به خاطر زن بودنش تابع و تسلیم گردد.

6.  زن چونان شمع میسوزد؛ چیزی کم فنا میشود. آنچه از او  باز میماند بالا و پایین ناف اوست. ناف زن که از بند آن نطفه بسته میشود گذرگاهیست برای آمدن همه از آنجا و نقطۀ سکون.

 

وگر این پارۀ رمان ببرک ارغند را نقاشی کنیم، یک نقاشی زیبای سورریالیستی بیرون داده خواهد شد. طبق اندری برتون، من ایمان دارم که در آینده خیال و واقعیت در یکدیگر حل میشوند و از ترکیب آنها یک مافوق واقعیت بدست داده خواهد شد.، نویسنده در چند پارۀ رمان سفر پرندگان بیبال از اندرون ناخودآگاه همراهی میخواهد؛ به سمبولیسم میگراید؛ پلشتی را آشکاره میسازد؛ سرکش میشود و پرخاشگرانه بند از هم میدرد. نویسنده ناگزیر است برای پرده برداشتن از  ددمنشی خیال را به همراهی بطلبد؛ زشتیها را به پیمانۀ زشتی شان و زیباییها را به پیمانۀ زیبایی شان با در نظر داشت نسبی بودن شان بنمایاند نه بیشتر و نه کمتر بلکه گودتر.

 

 با آنکه سورریالیسم بر شفافیت، پردۀ ابریشمین میکشد، بیشتر میبینیم زیرا که با آن در ژرفای آنچه هست، میرویم.

 

جون 2010