داستان نويس، حافظه و دروغ!

 

"نازی جان همدم من"، نوشته ای از اکرم عثمان در فضای باز

سه شنبه 12 اوت 2008, نويسنده: کامران میرهزار

 

استاد مسلم داستان نویسی، گابريل گارسيا مارکز می گويد:

"اگر بگوييد آنجا فيل ها در حال پرواز در آسمان هستند، مردم شما را باور نمی کنند. اما اگر بگویید چهار صد و بیست و پنج فیل در آسمان هستند، شاید شما را

باور کنند."

 

 

آنچه مارکز گفته است، يک نکته ی بسیار کليدی در داستان نويسی معاصر می باشد. پرداختن به جزييات. در پرداختن به جزييات است که مشخص می شود چقدر يک نویسنده می تواند مهار نوشته را بدست گيرد و خواننده را با خود به هر جایی که خواست، جهان داستان را پيش ببرد، همراه کند. داستان نویس فقط می تواند با ارايه ی دقيق جزييات، جهان داستان را گسترش دهد. تنها کلی بافی در داستان با کمک يک "دانای کل" باعث نمی شود که خواننده به جهان متن نزديک شود و همواره اين خواننده می خواهد بداند در جزييات چه رخ می دهد و در جزييات است که داستان نويس بايد، مراد خود را لايه لايه کند و هر کدام از خوانندگان را با توجه به تاريخ نشانه هایش، در لايه ای مغروق و يا در لايه های داستان شناور سازد. حتا ما در سنتی ترين داستان های واقع گرايی مانند داستان های چارلز ديکنز و يا داستان های سنتی فراواقع گرایی و يا داستان های دوره ی معاصر، تا جایی نسبت به تاريخ شگردهای داستان، با اين جزييات برخورد می کنيم. در حقيقت اين جزييات هستند که در لايه لايه کردن متن بکار می آيند و همين جزييات کليدهایی برای بازگشایی لايه های متن می شوند. خلاقيت، ابتکار و شگردهای يک داستان نويس را بايد در نوع به بازی گرفتن نشانه ها در جزيی ترين موارد جست و اين جزيی نگری ست که داستان نويس را از يک روايتگر معمولی که هر کس می تواند باشد، جدا کرده و به آنچه روايت می کند، جان دهد. ورنه در چهار راهی "حاج يعقوب" شهر کابل، آن کارگرانی که هر کدام حداقل يک داستان برای گفتن دارند، استادانه تر می توانند روايت کنند و کليات و حتا جزييات را پشت سر هم رديف کرده و بدون دانستن چيزی از نشانه شناسی و بازی نشانه ها و آنچه ما در داستان بدنبال آنيم، روايت خود را به ديگران عرضه دارند.

تنها نوشتن و روی کاغذ آوردن يک روايت نمی تواند، تفکيک عادلانه ای برای داستان نويس خواندن يکی و کارگر خواندن ديگری درچهارراهی حاج يعقوب کابل باشد.

با اين نگاه به بررسی يک نوشته از آقای "اکرم عثمان" می پردازم و می خواهم بر اين نکته پافشاری کنم که حداقل در همين نوشته آقای اکرم عثمان چيزی بيشتر از نوشتن و روی کاغذ آوردن يک روايت که به مراتب يک کارگر چهارراهی حاج يعقوب و يا گذرهای ديگر کارگران می توانند آن را بهتر روايت کنند، برای عرضه در دنيای داستان نويسی ندارد.

دليلی که تنها يک نوشته ی کوتاه را برای نقد و بررسی انتخاب کرده ام، پرداختن بيشتر به جزييات و دوری جستن از کلی بافی های معمول در حوزه ی نقد ادبی ست. اگر لازم باشد در آینده نوشته های ديگر آقای عثمان را نيز مورد نقد قرار خواهم داد.

نوشته ی " نازی جان همدم من" از اکرم عثمان را خوانندگان می توانند در ادامه ی همين نقد بخوانند.

متاسفانه برخی در حلقه ی رفقا، مانند حلقه ی رفقا که برای نمونه آقای " لطيف ناظمی" را با نوشته های تقليدی، بی مايه و فارغ از خلاقيت ادبی، تهمتن و رستم شعر و زبان خوانده اند، برای آقای اکرم عثمان نيز، بدون در نظر گرفتن معيار های کار ادبی، القاب و عناوينی را رديف کرده اند که به نظر من به هيچ عنوان با کاری که ايشان در عرصه ی داستان ارايه می دهند سازگار نيست. مگر اينکه بخواهيم سطح داستان و پيشرفت هایی که داستان نويسی در نقاط مختلف جهان داشته را پایین بياوريم و وضعيت داستان را فقط در جغرافيایی که افغانستان می نامندش بنگريم و باز هم به نظر من نسل جديدی از داستان نويسان افغانستان در حال مطرح شدن هستند که به مراتب از آقای عثمان نوشته هایی بهتر ارايه داده اند. امیدوارم وقت آن هم برسد که پس از يک بازنگری نوشته های آنانی که در حلقه ی رفقا و با استفاده از تريبون های مختلف، به عنوان استادان شعر و داستان افغانستان شناخته شده اند، به بررسی آثار جوانان نيز بپردازيم.

من نوشته ی " نازی جان همدم من" را به عنوان يک داستان نمی شناسم و قابل عرضه در دنیای ادبی امروز نمی دانم. به نظر من هر کدام از ما چه مخاطبان معمولی ادبيات، يا چه خوانندگان حرفه ای باشیم، روايت های بهتر و استخوان دار تری از آنچه آقای عثمان نوشته اند را در ذهن داريم و می توانيم قصه کنيم.

نوشته ی آقای عثمان را می توان در چند جمله بدون اينکه ضربه ای به نوشته بخورد، خلاصه کرد:

"غلام رسول در کابل عاشق دختر خاله اش نازی می شود که همراه خانواده اش از هندوستان آمده اند. اين دو با هم قرار رد و بدل کردن پیغام و ازدواج می گذارند و پس از بازگشت نازی به هندوستان، غلام رسول، سرگردان و گرفتار دست به خودکشی ناموفق می زند. خانواده اش وی را به هندوستان می فرستند. وقتی او به هندوستان می رسد، خبر می شود که شب عروسی نازی ست. غلام رسول به کابل باز می گردد، چند بار ازدواج می کند ولی هنوز در هوای نازی بسر می برد. روزی بنا به اتفاق، در چنداول، غلام رسول به نازی بر می خورد و پس از بجا آوردن يکديگر متوجه می شوند که نامه های آنان به يکديگر رد و بدل نشده است. نازی نيز برای خودش شوهر دارد."

حتا نوشته ی آقای عثمان را می توان از اين هم خلاصه تر نوشت:

" غلام رسول عاشق نازی می شود که از هندوستان آمده است. پس از قرار پيغام و ازدواج، نازی بر می گردد. غلام رسول گرفتار عشق، خودکشی ناموفق کرده و راهی هندوستان شده و در آنجا با ازدواج نازی روبرو می شود. او به کابل باز می گردد و چند بار ازدواج می کند. روزی بطور اتفاق او، نازی را در چنداول می بيند."

حتا باز هم می توان اين نوشته ی آقای عثمان را کوتاه تر کرد:

"غلام رسول، عاشق نازی که از هند آمده می شود. گرفتار دست به خودکشی ناموفق زده و سپس راهی هند شده و با ازدواج نازی مواجه می شود. به کابل بازگشته ازدواج می کند. روزی حسب اتفاق در چنداول به نازی بر می خورد."

به نظر من حتا می توان نوشته ی آقای عثمان را کوتاه تر از اين کرد:

" غلام رسول عاشق نازی شد اما به وی نرسید. نازی ازدواج کرد، غلام رسول هم."

يا حتا کوتاه تر: " غلام رسول و نازی، عاشق يکديگر، به هم نرسيدند."

به نظر من در خواندن نوشته ی آقای عثمان ما به يک نوشته ی تکراری و تقريبا عمومی شده از مفهوم عشق می رسيم. اين نوشته هيچ ويژگی خاص و برتر نسبت به روايت های معمول و همگانی از عشق ندارد. با آنکه نویسنده، راوی "دانای کل" را برای روايت کردن انتخاب کرده است و اين راوی نسبت به راوی "اول شخص" امکانات گسترده ای برای روایت دارد؛ اما اين امکان گسترده برای روايت ، به روايت خاصی از عشق انجاميده نشده است. راویی دانای کل بطور طبيعی توانايی های خاصی در روايت کردن دارد که راوی اول شخص از داشتن آن محروم است. البته اين به اين معنا نيست که انتخاب راوی اول شخص برای نوشته ای، مانع از آفرينش و خلق يک داستان می شود. اما راوی اول شخص محدوديت هایی دارد که راوی سوم شخص يا دانای کل ندارد. راوی سوم شخص می تواند از هر جا و نقطه ای روایت کند. می تواند وارد ذهن افراد شود و مو به مو آنچه در ذهن شخصیتی می گذرد را بازگو کند. می تواند همزمان در نقطه ای ديگر نيز باشد و جزييات ديداری و غير ديداری از شخصیت ها يا موقعيت ها ارايه دهد. مسلم است که اين توانایی گسترده نسبت به راوای اول شخص، نمی تواند بدون حساب و کتاب و دروغی که در دل داستان، واقعیتِ خلق شده است، پشت سر هم رديف شود و طبيعتا نسبت به شگردهای هر داستان نویس، اين توانایی، طوری خاص بکار برده می شود.

در مقابل راوی اول شخص فقط متکی به آنچه می باشد که حواس خود وی اجازه ی آن را به او می دهد و يا تنها در محیط تصورات، افکار و یا تخیلات خود می تواند روایتی کند. او فقط می تواند از آنچه چشم او می بيند، گوش او می شنود، آنچه لمس می کند، می تواند ببوید و يا آنچه تصور می کند و در پيشينه ی ذهنی او قرار دارد، تصور و تخيل کرده و يا نظری را ارايه دهد. بيرون از اين دايره فقط دانای کل است که توان روايت کردن دارد و حتا همين دانای کل، همزمان علاوه بر محيط بودن بر توانایی های اول شخص مشخص، در نقطه ی ديگر و توانا به آنچه اول شخص های ديگر دارد، می تواند به روايت بپردازد.

اينکه چگونه يک دانای کل می تواند در هنگام روايت داستان، حضور داشته باشد و چه چيزهایی به او اجازه می دهد ميان فضا ها پلی زده و از يک نقطه به نقطه ای ديگر برود، بحثی جالب، دلچسب و تا حدودی پيچيده است که به نظر من فقط بايد در بررسی داستان و آن هم داستان هایی مانند داستان های مثلا ارنست همينگوی، مانند ديويد لاج آن مباحث را به ميان انداخت و نه " نازی همدم من" نوشته ی آقای اکرم عثمان" که از يک روايت ناقص و پيش پا افتاده فراتر نرفته است.

علی رغم اينکه دانای کل برای " نازی همدم من" انتخاب شده اما، اين دانای کل بکار برده شده در اين نوشته گویی فلج است و به هيچ عنوان از توانايی های يک دانای کل برخوردار نمی باشد.

آدم های مشخص و نامشخص که در اين نوشته ی آقای عثمان آمده اند، به ترتيب اينها می باشند:

"غلام رسول، اهل بيت خاله، بزرگان، کودکان، نازی دختر خاله، مادر غلام رسول، لاله نيمچه جادوگر نيمچه طبيب، پدر غلام رسول، داکتر، دوکاندار، سوداگران کابلی، شوهر خاله، خواهر غلام رسول، يکی که زن غلام رسول می شود، چند زن ديگر که زن غلام رسول می شوند. "

وقتی می گويم راوی فلج، به اين دليل است که تمام اين آدم ها حضوری مصنوعی در نوشته دارند. هيچ عمل خاصی انجام نمی دهند و هيچگاه راوی تصوری صحيح و لازم که خواننده لازم دارد، بازگو نمی کند. هيچ کدام از اين آدم ها را نمی توان گفت کليدی هستند. هيچ تصوری از آن ها نمی توان داشت و عدم پرداختن به جزييات است که ما را با اين مشکل مواجه می کند. نازی خود تنها آدمی ست که فقط ذهنيت غلام رسول درباره ی او بيان می شود و اين يکسویه روايت کردن عملا به فلج کردن راوی دانای کل کمک کرده است. اين دو به اصطلاح آدم های کليدی نوشته ی آقای عثمان هستند اما مثلا قرار و مدار آنان برای ازدواج، در بدترين شکل ممکن آمده است.

اگر راوی نوشته ی آقای عثمان از راوی دانای کل به راوی اول شخص تغيير کند، کدام اتفاق خاصی نمی افتد که باعث ويران شدن پيکره ی نوشته (اگر باشد) شود. حضور مصنوعی آدم ها مانند خواهر غلام رسول، خانواده نازی و چند تاجر در هندوستان نشان می دهد که نويسنده با ترفندها و شگردهای داستان نويسی، حداقل در همين نوشته بيگانه است.

حتا به اصطلاح کليدی ترين آدم ها مانند غلام سول و نازی، بدون جزييات به خواننده ارايه شده اند. گاهی نيز که جزيياتی اندک آمده، اين جزييات در نتيجه ی نبود هيچ لايه ای در نوشته، بی کار و زايد می باشند. تنها شاهکار نويسنده، آوردن مجاورتی ست که ممکن از رابطه ی عطاری و هندوستان و زعفران و ساری و زردی آقای غلام رسول و تصور نازی بدست آيد. اين مجاورت، در کنار روايت ضعيف و بدون پردازش صحيح باعث شده که بی کار باشد.

به نظر من براحتی می توان آدم های ديگر را همراه با توضيحات خسته کننده، از نوشته حذف کرد بدون اينکه کدام ضربه ای به آن بخورد.

يکبار ديگر، جان نوشته ی آقای عثمان را می آورم:

"غلام رسول، عاشق نازی که از هند آمده می شود. گرفتار دست به خودکشی ناموفق زده و سپس راهی هند شده و با ازدواج نازی مواجه می شود. به کابل بازگشته ازدواج می کند. روزی حسب اتفاق در چنداول به نازی بر می خورد."

در نبود جزييات قابل توجه در نوشته ی آقای عثمان، آنچه می ماند، فقط يک تکرار است که هيچ زيبایی و جذابيت ادبی ندارد. مسلما آنچه استاد مسلم ادبيات گابريل گارسيا مارکز درباره جزييات گفته تنها نکته ای نيست که با آن يک نوشته تبديل به داستان می شود. شايد بهتر است گفته شود، پرداختن به جزييات، شروعی برای نوشتن داستان است.

 

اكرم عثمان

نازی جان همدم من

نميدانم عشق مرض بي درمان است يا بي عشقي ، و غلام رسول ، هر دو را از سر گذراند. وقتي كه عاشق نبود در تب بي عشقي ميسوخت و وقتي كه عاشق شد در تب عاشقي. بسيار ميكوشيد كه به كسي دل ببازد و يا از كسي دل ببرد. به جايي نرسيد لاجرم بيكار ماند و متاع ارزانش بي خريدار.

يكي از روزها همينكه به خانهء خاله رسيد مهمانخانه را پر از مهمان يافت. به او مژده دادند كه اهل بيت خاله بعد از سالها براي چندي از هندوستان به مهماني آمده اند. غلام ، حسب المعمول بزرگان را دست و كودكان را سر و رخسار بوسيد ، اما همينكه نوبت نازي ، دختر خاله رسيد درماند كجايش را ببوسد. خاله زاده در ساري زعفراني روشن، چون خمچهء رساي طلا در مقابلش به پا خاست. گفتي آتشي ، نا به هنگام از دل زمين شراره كشيده است. غلام ، سريع و دست پاچه سلام كرد و گوشه گرفت. خاله زاده از دور زير نظر گرفتش ، قد و قامت غلام ، در نظرش عجيب مي آمد. از روزگار كودكي تا آنگاه كه همديگر را نديده بودند ، غلام ، يك و نيم قد مردهاي دگر شده بود و پشت لبهايش سياه ميزد. لحظاتي به خير گذشت.

غلام ، هم كه وسوسه شده بود ميخواست دختر خاله را سير ببيند ، اما حجاب حيا ، دَمش را ميگرفت و نمي گذاشت كه نگاهايش از گل قالي كنده شود. از بس كه به شاخ و گل و برگ نقشهاي گونه گون فرش، خيره ماند ، گمان برد كه تمام آن خطوط پيچاپيچ و ظريف و رنگا رنگ ، رفته رفته از زمينه قالي جدا ميشوند و در هوا با اشكال مريي و باريك ، سيماي لعبتي را شكل هايي ميبخشند كه خرمن گيسوان افشانش از شانه تا كمرگاه لغزيده اند ، شگفتي يي آميخته با رخوت ، دستش ميدهد ، گفتي حشيش دود كرده است. در هاله يي از شك و ترديدنگاههايش با نگاه شبه گره ميخورد و قلبش ميلرزد. با اين لرزش به خود مي آيد و ميبيند كه غرق در چشمان نازي شده است ، مي شرمد و سرش را به زير مي اندازد.

شب كه ميشود ، بسترش را داغ تر از هميشه مييابد ، گويي شبي از شبهاي تموز است. او هيچ وقت در ميزان سال هوا را آن همه گرم و جانفرسا نيافته بود. پلك روي پلك ميگذارد ، اما عوض خواب ، خيال نازي چون كرمكهاي شبتاب ، تا الله صبح زير مژگانش در رفت و آمد ميباشد. به خود اندر ميشود ، در مييابد كه نوع بيماري عوض شده و جاي آن خلا و بي حسي و بي حالي را گرمي مطبوعي پر كرده است.

نازي سبزه دلكش بود ، مثل فلفل . آن سالهايي كه پدرش در گجرات و بنگاله و پتياله دنبال حيل كلان و هيل خورد و دال چيني و انار دانه ميگشت ، آفتاب حسود آن ديار كه سپيد اندامي به لطافت نازي را ديده نداشت عقرب وار چنان نيشش ميزند كه پاك گندمي رنگ ميشود - گويي از تيره و تبار دروگران بوده است .

غلام ، پيشترها فكر ميكرد كه صرف كابلي دخترهاي سفيد پوست و يك لا و نازك اندام زيبايند و اما بعد از ديدن نازي درمييابد كه سبزه دلكش بهتر است ، چه اگر سفيد خود را نيارايد و از سرخي و سفيده مدد نگيرد پك بيرنگ ميشود ، مثل شيربرنج كه طعم دارد و رخش ندارد ، ولي به روي گندمي هرچه بنگري سير نميشوي و شايد هم مزه مدام نان گندم از همين خاطر باشد.

دختر خاله از بنگاله با خود عشق و آتش بار كرده بود ، متاعي كه سوزانتر و خوشبوتر از مرچ و مصالح هندي است و غلام ، به تدريج در اين آتش ميسوزد و پخته و مصفا ميشود . بعد از سي و پنج روز آوازه برگشت خانواده خاله به هندوستان بالا ميگيرد و غلام ، از فرط تشويش عقل و هوش از دست ميدهد. سراغ چاره مي برآيد ، ولي مادرش عتاب آلود ميگويد كه هنوز دهنت بوي شير ميدهد و اين آرزو را در سينه اش ميكشد و گپ را در دلش سنگك ميكند. غلام ، كه از آن طرف راه را بسته ميبيند دل به دريا ميزند و نرم نرمك دل دختر خاله را نرمتر ميسازد. هردو قرار عروسي ميگذارند و نازي به غلام ، ميگويد : هندوستان بيا همانجا به مراد ميرسيم و تو خانه داماد شو!

غلام ، قبول ميكند و مردانه قول شرف ميدهد. در ضمن از ليلي خواهر خوانده نازي ، و دختر عمه غلام ، ميخواهند كه كار رساندن خطها و پيغامهاي شان را به گردن بگيرد.

بالاخره كاروان عشق و آتش و مرچ و مصالح رحل سفر بر ميبندد و در اولين هودج - نازي فلفلي در همان ساري زعفراني روشن گاه وداع ميگويد : غلام ، جان صد حيف كه روزهاي كابل بسيار كوتاه بود ، تا ديدن دگه يا الله و يا نصيب. و اين آخرين گپ معني دار ، غلام ، را منقلب ميكند. از آن روز به بعد از خانه دل ميبرد و سرش به كافه ها و سينما ها ميكشد. از بام تا شام گوش به ريكارد هاي فلمي ميدهد و گمان ميبرد كه بين اين نواها و صداي آهنگين نازي مناسبتي است . از گذرهاي " هندوگذر " و از بازار هاي رسته عطارها خوشش مي آيد. مرچ خور و مصاح خور ميشود و مادرش نيز به خاطر اينكه دردانه فرزندش دل نيندازد نتنها پشت دلش ميگردد و در صدد رام كردن دل شوهر ناموافقش ميبرآيد ، بلكه با هوشياري ، تمام غذاها را با انار دانه و ميخك و لونگ و زردچوبه ، تند و تيز ميسازد. در آن روزها آهنگ " دنياوالي " آهنگ روز بود غلام ، با پول مادر يك دستگاه گرامافون صندوقي سگ چاپ ميخرد و اولين بار آهنگ " دنياوالي " را از آن بلند ميكند . گاهي به فكرش ميرسد كه برود هندوستان بچه فلم شود ، مگر دريغش مي آيد ، چه دنياي سينماگرها را كمي با لوث و بي حيايي آغشته ميبيند و نميخواهد كه نازي جانش را در آيينه آنها ببيند. باري آرزو ميكند كه برود و ملنگ شود و مجنونانه سر به كوه و بيابان بزند ، اما ميداند كه بي مرچ و مصالح و فلم هندي و دنياوالي روزش به شام نميرسد .

يكي از پنجشنبه ها گاهي كه ميخواهد برود به تماشاي " سوني ميوال " ، دوست همدلي بند دستش را ميگيرد و يكه راست ميبردش شوربازار . دست چپ ، نرسيده به كوچه خرابات ، دكان " لاله جي بگوان سنگهه" قرار داشت ، او نيمچه جادوگر و نيمچه طبيب بود . ولي شهرتش از جاي ديگري آب ميخورد .

شايع بود كه مشكل كشاي عشاق است و در كار ابطال سحر و پختن قصيده و تهيه مهر مهره همتا ندارد. غلام ، كه از پيش مفتون جاودگرها بود از پدر ، شكوه ها ميبرد و از آن طبيب دل ، گشايش كار ميخواهد . لاله ميگويد كه شرط اول عشق و عاشقي حوصله است ، بايد دندان بر جگر بگيرد تا دامن مقصود به كف آيد . به اين حساب ، به عنوان آغاز كار ، فهرست درازي از مواد خوراكي و مصرفي ، دم دستش ميگذارد تا هرچه زودتر با استفاده از آنها ، اول مجسمه خميري بي بي نازي را از آرد سجي و روغن زرد ، درست كند و بعد از آن دورادورش شمع هاي رنگه را دود نمايد ، تا قصيده پخته شود و پدرش به خواستگاري رضا دهد . غلام ، هم با عذر و زاري كيسه مادر را خالي ميكند و از آرد تر ميده و روغن خالص و مرغ سياه ماكيان گرفته تا بربو و چربوي خوك و كافور و غيره و غيره را نذر قدمهاي لاله جي ميكند . همچنين به توصيه او ، هر شب لنگ ميزند و تا كمرگاه در آب سرد ، چُند و چار زانو مينشيند و چهل كاف را بار بار ، به خاطر دفع بلا از نازي جانش به سوي كوي و برزن و دشت و دمن هندوستان چُف ميكند .

بدين منوال پس از ماهي يك سر و گردن كوتاهتر از بگوان سنگهه ، نيمه جوگي ميشود و پشم انبوه سر و صورتش ، از او مجنوني تمام عيار ميسازد . مادرش به التماس ميفتد كه از اين ديوانه گي ها بگذرد ، ولي مرغ يك لنگ او كماكان به راه نمي آيد .

بالاخره چهل روز پوره ميشود و غلام ، آن بار سنگيني را كه لاله جي پيشنهاد كرده بود بدوش ميكشد ، اما از خواستگاري خبري نميشود . به خشم مي آيد و به جرم چاقو كشي و ضرب و شتم لاله سه سال و نيم زنداني زندان كوتوالي در " نقاره خانه " ميشود و آب و آبرويش برباد ميرود . از آن پس همين كه با تضمين مالي پدر و صدها وسيله و واسطه از توقيف ميبرايد چاره يي جز اعتراف به پدر نميبيند و طشتش از بام مي افتد . پدرش كه ميبيند آن همه غوغا به خاطر چه حماقتي برپا شده ، حسب معمول پسر را زير باران سيلي و ناسزا ميگيرد و آنقدر پشت و پهلويش را نرم ميكند كه پوستش از كاه پر ميشود . غلام ، هم پيشين همان روز از همان رسته عطاري هاي شوربازار كه باري براي خريد زعفران و اسپند و توتكه و مهرمهره و تعويذ نظر رفته بود ، زهر هلاهل ميخرد و ميخورد ، اما مادرش كه هميش مراقب اعمال غير عاديش بود به موقع سر ميرسد و سركنده و مو كنده به كومك شوهرش ، پسر را به شفاخانه منتقل ميكنند. داكتر بعد از شستشوي معده غلام ، نظر ميدهد كه خوشبختانه دكاندار در فروش زهر تقلب كرده و عوض هلاهل ، حليله را به خورد خريدار داده است ، شكر خدا به جا مي آورند و برآن ميشوند كه هر طوري هست گره از كار غلام ، بكشايند. پدر مبلغي پول كوري و كبوتي ميكند تا در كار خواستگاري و مسافرت غلام ، به هندوستان ، به كار رود.

هفته ديگر ، غلام ، سوار بر موتر و چكله و مكله و ريل با اشتياق از شهري به شهري ميگذرد و به بنگاله ميرسد و در مهمانسرايي اتراق ميكند كه محل بود و باش سوداگران كابلي بود . بعد از صحبت با اين و آن ، و پرس و پال از نام و نشان شوهر خاله ، يكي از تاجرها ، بشارتش ميدهد كه دوشنبه شب ، عروسي نازي ، برپاست و او ميتواند رنج سفر را در آن محفل شادي از ياد ببرد. رنگ غلام مثل كهربا ميپرد و دنيا بر سرش شب ميشود. فردا ، بي آنكه به ديدار خانواده خاله برسد ، پس سر را ميخارد و راه آمده را پيش ميگيرد. وقت كه ي به كابل ميرسد ، از عشق ، توبه نصوح ميكشد ، ميخواهد هرچه زودتر كسي را به زني بگيرد و نام نازي بيوفا را از لوح دل بشويد. مادر و خواهرانش براي خواستگاري كمر ميبندند و از بام تا شام دروازه اين و آن را ميكوبند و نشانه هاي دخترهاي دمبخت را مي آورند . اما غلام ، بر همه في ميگيرد . نه چاق ، نه لاغر ، نه سرخ ، نه سفيد ، نه مكتبي ، نه بي مكتب ، هيچكدام چنگي به دلش نميزنند . او خواهان سبزه دلكش است ، خواهان گندمي رنگ كه هرچه تماشايش كني سير نگردي و عاشق ترش شوي . عاقبت يكي را مييابند كه يك سر مو از آنچه غلام ميخواسته و ميگفته فرقي نميداشته باشد . غلام به ناچار گردن مينهد و مراسم عقد كنان و حنا بندان و تخت جمعي انجام ميشود و خانواده را خاطر جمعي دست ميدهد . ليكن غلام از اُف و آه باز نميماند . بي آنكه تازه عروس بفهمد با همان گرامافون صندوقي و ريكاردهاي هندي غم غلط ميكند ، گفتي بچه فلم است و بايد صادقانه در نقش " ميوال " ظاهر شود و آهنگ " دنياوالي " را از جگر بر آورد .

سالها بر او و عروس سياه بخت ميگذرد ، ولي غلام ، غلامتر ميشود و همان عشقي دست و پايش را محكم ميپيچد كه روزي بيخ گلويش را ميفشرد و نفسهايش را به شماره مينداخت . زن ديگر ، ميگيرد ، زني كه شبيه به نازي باشد ، همان زيبا صنمي كه دل و دين از نيمچه جوگي كابلي ربوده بود ولي او هم جاي نازي را پر نميكند . دوتاي ديگر ، وارد خانه ميشوند و غلام صاحب دو درجن چوچه و نيم درجن عيال ميشود ، اما نازي همچنان در محراب خاطرش چون ماه نو ميدرخشد ، گويي تمام آن كارها را از سر بيكاري يا سر سيري انجام داده است .

اوايل دم پيري ، گاهي كه ريشش تار مي اندازد و يگان دندان در كله اش مي لقد ناخوشتر از هميشه ، دور از زنهايش ، شب زنده دار ميشود و آنقدر نازي ، نازي ، ميگويد كه سر دچار مرض دق و نفس كوتاهي ميشود . او را به اجبار ، پيش داكتر ميبرند و مي فهمند كه عشق پيري سر به رسوايي زده و نزديك است چور و پاك ديوانه شود .

ميكوشند بسترش كنند ، اما غلام ترجيح ميدهد كه برود خانه خدا ، آنجا كه مردم ميروند و مصفا ميشوند، آنجا كه دردمندان به دوا ميرسند و عشاق مجازي ، عشاق حقيقي ميشوند.

چند صباح بعد ، غلام ، حاجي غلام ميشود - مردي سراپا عشق و سراپا شور و شيدايي . از توان مي افتد ، از غوغا و داد و بيداد باز مي ماند ، اما از نازي جدا نميشود . نازي مثل رنگ سرخ در خونش ، مثل خط تقدير در پيشانيش و مثل گامهاي نامريي عمر در شبها و روزهايش باقي ميماند و همه پي ميبرند كه خواست خدا همين بوده و تقدير را تدبير چاره نميسازد.

از آن پس رنگش زعفراني تر ميشود ، مثل همان ساري زعفراني كه باري نازي به بر كرده بود . به مرگش چيزي نميماند كه ميرزا غفور همدم روزگار بدمستي و سرمستيش چاره گر ميشود و دستش را گرفته راه به راه و كوچه به كوچه ميبردش خرابات ، ميبردش كوچه يي كه طلوع آفتاب را نصف شب و بل بل ستاره ها را در روز روشن تماشا كند . غلام چند ماه بعد زير دست استاد غلام حسين ، هارمونيه نواز ميشود و چنان سرپرده ها را ياد ميگيرد كه گفتي از هفت پدر اهل صفا و ساز بوده است .

با اين كار يك چندي سرگرم ميشود ، اما مشكل اصلي سرجا ميماند . ياد نازي مثل سرپنجه مرگ در جلد بيماري ، وقت و ناوقت ظاهر ميشود و آنقدر بيخ گلويش را ميفشارد كه گويي مرغ سركنده ، هنگام جان كندن خودش را به در و ديوار ميزند . غلام ، درين لحضات تقلا ميكند قفس تنگ سينه را بشگافد و دود و بخارش را هرچه تمامتر بيرون بكشد ، ولي توفيق نميابد . در واپسين دم گاهي كه ميخواهد از ارسي به پايين بپرد و از شر آن نيم نفس بيغم شود ، گپ استاد غلام حسين به يادش مي آيد : ساز بخار كش است ، بخار كش دل - غمه غلط ميكنه ، ناپخته را پخته و ناسفته را سفته ميسازه !

بي محابا بر سر هارمونيه چپه مي افتد و پنجه هايش را تند تند بر روي پرده ها ميكشد ، صدا ها موافق دلش بالا ميشوند و فضاي پسخانه از آهنگ حزيني پر ميشود ، نازي ، به يادش مي آيد - نازي بيوفا كه بال و پرش را آتش زد و تنهايش گذاشت ، نازي دروغگو و سست پيمان كه همان شب ورودش به بنگاله پاي عقد ديگري نشست و به روي عشق ريشخند زد . با اشكهايش سر و صورت هارمونيه را ميشويد و گريه ميكند و هق هقش ، كودكانه بلند ميشود ، ميخواهد همصدا با مرغ حق تا الله صبح خون بگريد ، اما ناخواسته و خدايي ، بيت قديمي " نازي جان همدم من " از عمق سينه اش ميجوشد و از جدار گلوي گرفته اش بالا ميخيزد . سوزناك و حزين ميسرايد :

نازي جان همدم من دلبر من

الــهي سـياه بـپوشي از غـم من

چـــرا ارســي ره بــالا مـيكني يار

چـــرا سيل و تمــاشا مــيــكني يار

نــمـي تــرسي ز فــرداي قيامت

چــرا قـتـل جـوانـا مـيـكني يـــار

دلش كمي صبر ميشود. گمان ميبرد به نحوي از نازي ، انتقام ميكشد . صدايش رسا و رساتر ميشود و كم كَمَك نظم و ترتيب به نفسهايش باز ميگردد . خود را سبك مييابد، بسيار سبك - مثل يك پر مرغ ، مثل برگ هوايي و مثل يك قاصدك يا خبرك كه بر پشت نرم و سفيدش خبرهاي خوش را بار ميكند و به گوش اميدواران ميرساند . ميخواند ، ميخواند ، ميخواند تا اينكه خواب بر سرش خرگاه ميزند و او را زير سايه مطبوعش بي حال ميسازد .

به اين ترتيب غلام دوام مي آورد و گاه و بيگاه چنان نوا سرميدهد كه هيچ قُمري و بلبلي به گردش نميرسد . روزي از روزها ، گاه ديگر ، كه اوج قيل و قال و سرو صداي تبنگ فروشها و غريبكارهاست ، غلام ميخواهد بنا به عادت سري به رسته عطارها بزند و از راه سه دكان چنداول خوش خوشان به هندو گذر برسد . سر چهارراهي كه هرچيز با هرچيز ملاقات ميكند ، چشمش به سياه سري چاق و گندمي و افسرده مي افتد ، كه محموله هاي سودايش را با زور دل به پيش ميكشد .

دلش ميخواهد آن زن را كمك كند ، ولي ميترسد و دل نميكند . از ميان صداها بوي خوش و ناخوش بوي آشنا به دماغش ميخورد ، تعجب ميكند ، آشنا كجا و او كجا ! درنگ ميكند و رهرو نا آشنا را زير نظر ميگيرد . زن كه ميبيند مردي وقيح و چشم چران مراقب سر و وضع اوست، خشماگين مي ايستد و ميخواهد از سر راه گمش كند . چشم به چشم ميشوند و نازي ، ميبيند كه مزاحم و سنــگ راه همان بچه خاله است ، همان غلام رسول بي وفا كه به وعده وفا نكرد و به هندوستان نيامد ، ميخواهد با پيش بوتي دورش كند ، ليكن حيا ميكند ، غلام ، صدا ميزند : دختر خاله نازي جان !

نازي ميگويد : چي ميگي ؟

غلام ميگويد : مانده نباشي تو كجا و اينجه كجا؟

نازي ميگويد : از وختها ده كابل استم ، چندماه ميشه ، دير ميشه .

غلام ميپرسد : بيگانگي بري چي ؟ چرا خانه ما پايين نشدي ؟

نازي ميگويد : خانه شما ؟ بري چي ؟ مگم نان گم كده بودم ؟

غلام ميگويد : ني مسأله نان نيس ، مسأله ازخودي است ، مسأله همخوني . و چپ ميماند .

نازي ميگويد :عجب گپايي ، تو و از خودي ، تو و همخوني !!

غلام ميپرسد : بري چي ؟ نازي ميگويد : مگم تو همو نيستي كه ده يخ نوشي و ده افتو ماندي . چه سالها كه ماتلت نماندم ، چه خط ها كه برت نوشته نكدم ، مگم تو ، كُل او گپا ره پشت گوش كدي و اصلاً دختر خالي نداشتي ؟

غلام در ميگيرد و ميپرسد : كدام سالها ، كدام خط ها ؟ مه تا بنگاله پشتت آمدم ، شو عاروسيت رسيدم . صبح شرمسار و خاكسار از همو راه پس گشتم ، حالي تو بگو كه كي بيوفاست ؟

نازي ميگويد : خط هايمه چي ؟

غلام ميگويد : كور شوم اگه ديده باشم .

نازي ميگويد : اي خدا ، اي چي ميگه ، پس مخل ده ميان بوده ، هان حالي فاميدم . همو وختام راه مره ليلي ميزد . هوش از سر نازي ، كوچ ميكند و رق رق قد تكيده و بالاي پوسيده غلام را مينگرد .

غلام آه ميكشد و ميگويد : دختر خاله مگم از مه بشنو كه چي نكدم ، جوگي شدم ، زهر خوردم ، زن كدم ، يكي ني چار تا ، مگم تره نيافتم ، يكيش سبزه بود ، دگيش كمر باريك ، سومي بلند بالا ، چارمي گيسو كمند ، مگم هيچكدامش نازي نبود . از هرچارش سير شدم - سير سير . حج رفتم ، به خدا رسيدم ، مگر خدا نخاست كه از تو جدا شوم ، تو مره به خدا رساندي ، ميفامي نازي !؟

اشكهاي نازي سر ميكند و سرش را به آسمان ميگيرد ، مثل اينكه از قضا شكوه دارد . غلام خريطه هاي سودا را از دستش ميگيرد و ميگويد : بتي دختر خاله ، بتي كه مانده ميشي . دلم ميخاست كتيت بازار برم ، شانه به شانيت باشم ، كتيت قصه بگويم ، كتيت گپ بزنم ، غلامت باشم ، غلام حلقه بگوشت ، مگم حيف كه سايه سر دگا شدي ، چراغ دل دگا ، چراغ خانه و كاشانه دگا.

نازي زار ميگيريد ، گفتي عزا دار است و غلام شانه به شانه او مثل سايه يي در قدمهايش ، مثل خاشاكي بر رهگذارش همراهيش ميكند و اولين بار ميداند كه با يار بودن چه شيرين است و بي يار بودن چه تلخ است .

 

 

بر گرفته از سایت کابل پرس

 

 

 

 

www.roshanak.nl