لطيف ناظمی شاعر نیست!

در حق شعر ظلم می شود!

جمعه 8 اوت 2008, نويسنده: کامران میرهزار

 

 

در حق شعر براستی ظلم می شود وقتی می بينم نوشته های تقلیدی، ضعيف و عاری از جوهره، بنام شعر و آن هم شعرهای درخشان خوانده می شود. کم نيستند کسانی که بدون داشتن کدام اثر قابل توجهی در زمينه شعر، به عنوان شاعران مطرح و توانا به جامعه ی افغانستان معرفی شده و می شوند. نبود نقد در جامعه ی افغانستان باعث شده که تعداد اين دست شاعران "خود توانا خوانده " و يا "رفيق آنان را توانا خوانده" افزايش يابد. از آن جمله من نوشته های آقای لطيف ناظمی را خواندم و به دنبال اينکه کدام اثر قابل توجهی بيابم که بتوان نام آن را شعر ناميد و آن هم شعر خوب! متاسفانه من در اين پاليدن ها به نوشته هایی ضعيف تر از نوشته پيش می رسيدم و تاسف من زمانی بيشتر می شد که بدون توجه به خود نوشته و آنچه جناب آقای لطيف ناظمی ارايه کرده ، برخی با اين عبارات و جملات نوشته و کار ايشان را معرفی کرده و يا به ظاهر مورد نقد و بررسی قرار داده اند:

استادِ بی بدیل ادبیات و شاعر نام آور و افتخارآفرین سرزمین ما/ استاد لطیف ناظمی شاعر و استاد شعر/ ناظمي از پیشگامان و بنیادگذاران ، غزل نو، شعر نیمایی و نقد معاصر ادبی در افغانستان است/ تهمتن شعر فارسی و رستم زبان دری (حضرت دکتور لطیف ناظمی هروی) و...

مشخص است که تهمتن شعر فارسی و رستم زبان دری خواندن کسی که چيزی از شعر در بساط ندارد، گپی پوچ بيش نيست که يا ناشی از شعر نشناسی ست و يا رفيق بازی. متاسفانه اين نوع بزرگ کردن های بر هيچ استوار، تبديل به يک رسم و عادت شده و در حلقه ی رفقا هر روز استادی به جامعه ی افغانستان معرفی می شود که دريغ از داشتن اثر ادبی قابل توجه .

نوشته های جناب لطيف ناظمی که به عنوان شعر عرضه می شود، به گمان من بسيار ضعيف تر از آن است که به عنوان شعر خوب خوانده شود و اگر نگاه سختگيرانه ای داشته باشيم، اين نوشته ها هنوز به سطح شعر نرسيده و هر کدام در همان ابتدا ما را فرسنگ ها از شعر دور می کند. در خواندن نوشته های لطيف ناظمی که به عنوان شعر عرضه شده اند، من به نوشته های ضعيف و عاری از شگرد ها و خلاقيت هایی برخوردم که يک متن برای شعر شدن به آن نياز دارد.

برداشت من اين است که آقای لطيف ناظمی با آنچه بنام شعر ارايه می دهد، نشان داده که هيچ توانايی در شعر ندارد و توصيف و تمجيد از ايشان به عناوين مختلف، نشان دهنده اين است که در حق شعر براستی ظلم می شود. ايشان نه کار قابل توجهی در زمينه شعر غیر سنتی انجام داده اند و نه به گفته برخی در غزل نو. گرچه به نظر من عده ای که چيزی بنام غزل نو را به زعم خودشان راه انداخته اند، ناتوان از پیمودن مسیر ادبیات، به يک واپس گرايی ادبی تن داده اند، آن هم از نوع دست چندم آن نسبت به دوره بازگشت، پس از به ظرفيت نرسيدن ذهن شاعران آن دوره و عدم درک و شناخت از شگردها و زيبايی های سبک هندی و عبور از آن . علی رغم واپسگرا بودن آنچه عده ای آن را غزل نو می خوانند، نوشته های آقای لطيف ناظمی، در همان سطح و اندازه نيز نتوانسته چيز قابل توجهی که بتوان نام ادبيات و شعر را بر آن گذاشت، در خود داشته باشد. اين نوشته ها بيشتر تقليد هایی دست چندم از جریان شعر دولتی در ايران است که شاعران وابسته با امکانات گسترده ی چاپ و نشر دولتی، برای زمینگیر کردن جريان حقيقی شعر که شعری غير سنتی ست، آن را براه انداخته اند.

در خواندن نوشته های آقای ناظمی نکات و موارد زير را به وضوح می توان دريافت:

يک: قرار داشتن نوشته های آقای ناظمی در سطح کاپی های رایج که نخ نما بودن آن کاملا مشخص و واضح است. مثلا جناب آقای ناظمی می نويسد:

حريق سرخ/ ای باغ در غم تو چه تنها گريستم/ کوهم، ز دوری تو چو دريا گريستم/ آنجا گرفت دامن جانت حريق سرخ/ چون ابر نوبهار من اينجا گريستم/ هر چند در شبان شبيخون نديدمت/ بر ياد هر درخت تو اما گريستم/ وقتی که در حريم تو تازيد باد شب/ بر غارت بکارت گلها گريستم/ در سوگ خشکسالی و قحط بهار تان/ ای باغ، ای درخت چه تنها گريستم

به اين چند سطر از سه شخص ديگر نيز توجه کنيد که چگونه شاهکارهای آقای ناظمی را هر شاعر درجه سه پایین تر نيز می تواند بنويسد. متاسفانه آقای ناظمی و نویسندگان چند متن پایین، تاريخ نوشتن نوشته هایشان را ذکر نکرده اند تا ديده شود کدامشان از ديگری تقليد کرده است. اما با وصف اين نيز، کدام مورد قابل توجهی در نوشته هایشان وجود ندارد. عناصر و فضاها کاملا تکراری ست و صرفا نمونه هایی آن هم تقليد شده از شعر رايج دولتی در ايران است.

شبها به یاد روی تو تنها گریستم / روزم چو شب سیاه و چه شبها گریستم/ مردانه سوختم از هجر و بعد از آن / از پای در افتادم و رسوا گریستم/ شمعم که ایستادم و آتش به سر زدم / درانتهای عمر سراپا گریستم/ پایم نرفت پیش که دور از غمت شوم / غم بر سر غمم نهاده ز غمها گریستم/ بیهوده بر مزار من اشکی ز غم مریز / چون غم بود مرا که از غم دنیا گریستم/ شادم که عمرم به آخر رسید و زین پس / نخواهم این شنید که بیجا گریستم

يا:

دیشب به یاد تو تنها گریستم /مستانه گریه کردم، دریا گریستم/ طوفان غم چو داد گلستان دل به باد/ بر حال پر پر گلها گریستم /من بودم و خیال تو در نیمه های شب/ بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم/ بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق/ معراج دل نمودم و آنجا گریستم/ در جستجوی او ، من آواره ابروار/ بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم/ بر زورق دلم شب تیره به موج غم/ پنهان به آه بود و پیدا گریستم/ هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک/ شب در خیال لعل شکر خواب گریستم / موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر/ تنها ترانه گفتم و تنها گریستم

يا:

چون زائری غریب در اینجا گریستم/ در ساحل نگاه تو تنها گریستم/ وقتی که عشق مر کب غم را سوار بود/ مجنون شدم به دامن صحرا گریستم/ در دل غم تو بود و به چشمم خروش اشک/ در قبله گاه چشم تورسوا گریستم/ با بادبان پاره به گرداب بی کسی/ با یک دل شکسته چو دریا گریستم/ هر چند کس نگاه مرا تر ندیده بود/ دیشب برای غربت مولا گریستم

دو: کاپی برداری رسمی و پایین آوردن سطح شعر:

خدایش بيامرزاد اخوان ثالث شاعر رند فارسی را که به گفته ی دوستی همنشین با او، در هنگام شنیدن نوشته هایی که کاپی برداری رسمی شده اند، از خشم و يا خنده محفل شعرخوانی را ترک می کرد و می گفت که "شعر خوانی" با "معر خوانی" فرق دارد و " شاعر" با "ماعر". بیشتر نوشته های جناب آقای لطيف ناظمی که رفيق او را" تهمتن خوانده"، از آن دست نوشته هایی ست که بيشتر به معر می ماند تا به شعر. نه تصوير و تخيلی که از خود ایشان باشد و نه جوهره ای که ما را به شعر نزديک کند. فقط زور زده شده تا وزن و قافيه جور شود. اگر کاپی های رسمی جناب آقای ناظمی را همراه با وزن و قافيه از نوشته های ايشان حذف کنيم، بيشتر به نوشته های يک مبتدی می ماند که برای نوشتن راه آغاز کرده است. اين مبتدی به گمان من وزن و قافيه را فرا گرفته اما نمی داند که ديگر وزن و قافيه از عناصر اصلی شعر نيست. حتا در آنچه جناب آقای ناظمی به عنوان شعر نيمايی ارايه داده اند، فقط جابجایی وزن و قافيه صورت گرفته و ذهن، همان ذهن مبتدی ست. در نوشته ی جناب ناظمی ، سنت گرایی ادبی دست چندم و بارها کاپی هویدا و آشکار است.

اگر به خانهء من ميروی بهار بياور/ سبد سبد گل نارنج از آن ديار بياور/ هزار کوچه لبالب ز خوشه خوشهء خورشيد/ هزار باغ پر از سايهء چنار بياور/ چمن چمن پر از آواز سبز سبز قناری و برکه برکه نسيمم ز رودبار بياور/ دريچه ها پر از آن آبی مشبک من کن/ ستاره های فروزنده بيشمار بياور/ هوای تازه و نمناک دره دره وحشی/ سکوت سنگی و معصوم کوهسار بياور/ چو آفتاب نشيند به شانه های هريوا/ از آن غروب به شبهای انتظار بياور/ شبی بدزد شميم تمام تاکبنان را/ گل بهار ز دامان گلبهار بياور/ طنين شکوه خيل کبوتران خدا را/ ز پشت گنبد مولا علی نثار بياور/ سلام من برسان بر اسير درهء يمگان/ ز شهر زلزله ها، لعل آبدار بياور/ چهار خمکده از باده های تلخ نرون را/ دو مهر ماه انارم ز قندهار بياور/ عبير و عنبر و عود و سپند و مشک و قناويز گلاب و صندل و ريحان جويبار بياور/ ز کوچه باغ پر از ياد خاطرات قديمی/ شبانه بگذر و يکدسته بوی يار بياور/ چه ياوه بافته ام من چه انتظار غريبی/ برای من خبر شهر سوگوار بياور/ ز کوی و برزن من مشت مشت خاک پر از خون/ به فصل غربت من طور يادگار بياور

وقتی می گویم در حق شعر ظلم می شود يعنی با کاپی برداری و خالی بودن از جوهره، در حق اين سطور ظلم می شود:

من از نهایت شب حرف می زنم /من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف می زنم/ اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!.. فروغ فرخزاد

بهتر است نگوییم جناب ناظمی می نويسد؛ بهتر است بگوییم جناب آقای ناظمی برای معتبر کردن جملات پوچ و عاری از جوهره ی ادبی خود کاپی می کند:

ساربانا بار محمل بند سوی باروی تاریخ / سوی کاجستان سبز چامه های پارسی / باز بگشا(نامه های پارسی) / ما همان چاووش خوانان خراسانیم/ ((مهتری را گر به کام شیر باشد / با خطر کردن ز کام شیر بستانیم/ یا بزرگی بعد ازین یا مرگ رویاروی))/ این سرود کهنه را با کاروان پیوسته میخوانیم/ عاشق آن سیستانی زادهء صفار عیاریم/ یارسی را پاس میداریم/ ساربانا! /((بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی))/ خنگ ما را سوی جیحون بر/ ((ریگ آموی و درشتی راه اورا))/ بوسه میبخشیم/ بوی جوی مولیان را،/ از نسیم گیسوان روزهای رفته میآریم/ پارسی را پاس میداریم/....

فرانکفورت:حوت 1381

و در انتهای اين نوشته آقای ناظمی می نویسد: در این شعر مصراعها و بیت هایی از بیست وچهار سخنور زبان پارسی دری تضمین گردیده است

به نظر من اين فقط ريشخند کردن شعر و آن چند سخنور پارسی ست و باز هم نشان می دهد که چگونه يکی شاعر نبودن خود را میان شعر دیگران پنهان می کند.

سه: غزل نو آقای ناظمی هم شامل کاپی های رايج است!

نمونه های زير از آن دست نوشته هایی ست که رفقا و ياران آقای ناظمی، فقط به استناد همين دست نوشته ها، وی را با لقب های دروغين، تهمتن و رستم شعر و زبان می دانند. من بارها و بارها از جوانان نوشته هایی به مراتب بهتر و استخوان دار تر خوانده ام که نوشته های آقای ناظمی برابر آن، نوشته هایی ضعيف بيش نيست. قبلا گفته ام که غزل نو به نظر من يک واپسگرایی در ادبيات قلمداد می شود اما نوشته های آقای ناظمی در همين جريان واپسگرا نيز از همه عقب تر است. اين نوشته ها نه ويژگی خاص دارند و نه تصاوير و فضاسازی زيبا. گرچه زيبایی خود پديده ای نسبی ست اما هر کسی که چند صباحی در وادی شعر گام زده باشد می داند که مثلا "دو پا" و " سکه" هيچ مجاورت معنایی نمی تواند ايجاد کند. نه فضا سازی کاملی که در نتيجه ی مثلا يک انفجار " پا " از دست داده شده باشد و بعد " سکه" دزده شده باشد و نه دايره ای فراتر از چند کلمه که در نهايت بتواند فضای سالم و البته تازه ای را ايجاد کند.

اي برادر آن دوپايت را كجا دزديده اند ؟ / سكه هاي پربهايت را چرا دزديده اند ؟ / آن ستون هاي سلامت را كجا گم كرده اي ؟ / هستيت را در كدامين ماجرا دزديده اند ؟ / آن دورود جاري احساس را از پيكرت / بمب ها بردند يا خمپاره ها دزديده اند ؟ / در حرير خواب نوشين بوده اي كاين رهزنان / گنج زرين سفرهاي ترا دزديده اند ؟ / روي چشم ما نماز عشق را بنشسته خوان / از تو پا بردند و از ما بوريا دزديده اند/ دستهاي از ستم رنگين شان ببريده باد ! / كز حريم شهرما اينقدر پا دزديده اند / ديگر از نفرين ما هم كس نمي افتد ز پا / استجابت را ز نفرين و دعا دزديده اند

از : باغ تا غزل لطيف ناظمي دفتر شعر ، سال1379 ه.ش./2000 م

يا در نوشته ی زیر به نظر من فراتر از دايره ای نرفته است که خود کلمات به ذات خود می توانند ايجاد کنند. حتا فقط کافی ست جستجویی داشته باشیم که گونه های بهتر چسبیده به رديف" همه رفتند " را بيابيم که البته بيشتر آن ها به آن سطح شعر که مد نظر ماست نرسیده اند. حتا اگر نوشته ی ملک الشعرای بهار باشد که جناب ناظمی در همان وزن و همان ردیف، سطور خود را نوشته اند:

از بــاغــچه ام فـوج پـرستــو همه رفتند / از آفت پايــيــز بــه هــر ســو هــــمه رفتند / آنــــان كــــه ز تـــيغ تـبـرحـــادثه رســتــنـــد/ دوشينه ز باغ گل شب بو همه رفتــند / زاغان چو گرفتند دگر باره چــــمن را/مرغان غزلخوان سخنگو همه رفــــتـنــد/ ديدند كه خورشيد تنش غــــرقـهء خون است/ از چــــنبر چـــــنگيز و هلاكو همه رفتند/ بشكسته پران در قـــــفـس بسته خزيدند/ بگشاده پران تا به فراســـــو همه رفتند/ آنان كه دگر قــــدرت پـــــرواز نــــديــدند/ تا كوچهء همسايـــــهء پــهــلـــو هـــمــه رفتند/ رنــــدان چــــو شنــيدنـــد ز تكــبير ريـايي/ بــا نــعــرهء مستانــــهء يــاهـــو هــمــه رفــتــنـــد/ در دوزخ غــــــــربت چه كنند اين همه تـــنها/ گيرم كه از آن جنّت مينو همه رفتــــــــــند؟

بهار می نويسد:

دعوي چه کني؟ داعيه‌داران همه رفتند / شو بار سفر بند که ياران همه رفتند / آن گرد شتابنده که در دامن صحراست / گويد : چه نشيني؟ که سواران همه رفتند / داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو / کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند / گر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست / کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند / افسوس که افسانه‌سرايان همه خفتند / اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند / فرياد که گنجينه‌طرازان معاني/ گنجينه نهادند به ماران، همه رفتند / يک مرغ گرفتار در اين گلشن ويران/ تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند / خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب / کز پيش تو چون ابر بهاران همه رفتند

يا در نوشته ی زير از آقای ناظمی، گهنگی در آن فرياد می زند و سطر سطر آن جملاتی تکراری اند و بارها همه درباره ی ققنوس آن را شنيده ايم و چه بسا بهتر از آن را. اگر وزن و قافيه ی اين نوشته را از آن بگيريم، چه چيزی می ماند جز تعريفی که همه ی ما از ققنوس در ذهن داريم؟

شنيدم كه چون عمر ققنوس سر ايد / شب مرگ از اشيانش بر ايد / فراهم كند هيزم و نغمه خواند / دم واپسين نغمه اش خوشتر ايد / به منقار مادينه منقار سايد / بدان سان كه از سودنش اخگر ايد / پر و بال بر هم زند سوي هيزم / كز اخگر يكي شعله اذر ايد/ بسوزد پر و بال و تن را در اتش / كه بر جاي يك مشت خاكستر ايد / ز خاكسترش بيضه گردد نمودار/ وزان بيضه اش ققنوس ديگر ايد / تو افسانه خوان اين حكايت و ليكن / مرا قصه مرگ وي باور ايد / من ان شاعر پير شوريده حالم / به غربت مرا عمر چون اخر ايد / بسوزيد جان و تن ام را در اتش / كه خاكسترم در دل مجمر ايد/ بود تا از ان مشت خاكستر و دود / يكي شاعر اتشين پيكر ايد / نترسد ز اتش , ز خود سوختن نيز/ چو ققنوس در اغوش اتش در ايد

چهار: نوشته ی بی وزن و قافیه ی آقای ناظمی بی مایگی را بیشتر می رساند

وقتی وزن و قافیه را از شعر می گیرند، باید چیز دیگری باشد که به نوشته اضافه شود تا به سطح شعر برسد. وزن و قافیه خود از عناصر ذاتی شعر نیستند اما يک نوع افیون سنتی برای شعر خواندن نوشته ها قلمداد می شود. آقای ناظمی جایی که به قصد نوشتن شعر بی وزن و قافیه اقدام می کند، بهتر و بیشتر، خالی بودن خود را از شعر می نمایاند:

نماز بامداد/ چشمان تو غروب هرات است/ گيسوان تو شبهاي بغداد/ و تنت صبح نيشاپور/ * / من تمام شب را/ خسته و شتاب آلوده ره ميزنم/ تا نماز بامداد را در نيشاپور بخوانم

حتا در همین نوشته ی کوتاه نیز آقای ناظمی از تقليد و کاپی برداری دست نکشیده اند. رابطه ی رنگ غروب و رنگ چشم، رابطه ی گیسو و شب، رابطه ی صبح و نماز و نشاپور، روابطی هستند که بارها و بارها آمده است و خواننده بدون هيچ زحمتی می تواند دريابد که تمام تلاش نویسنده آن چه بوده است. بدون آنکه کدام لذتی ادبی برای خواننده، از راه کشف و پی بردن به لایه های مختلف يک اثر دست دهد. ضمن اينکه به نظر من در رشته ی منطقی شعر، موقعيت جغرافیایی هرات و بغداد و نشاپور نيز در رابطه با موقعیت قرار گرفتن چشم و گیسو و تن در نظر گرفته نشده و نشان می دهد که آقای ناظمی با نازک کاری های ادبی آشنا نیست.

پنج: در جا زدن و ماندن در سطح شعر دست چندم دهه ی چهل و پنجاه، شصت و هفتاد:

نمونه نوشته های آقای ناظمی که به اصطلاح جای قافيه را تغيير داده اند و درازای سطور را به نحوه ی دلخواه آورده اند که به زعم خود شعری غير سنتی ارايه کنند، در نهايت کارهایی بيشتر از تقليد از شعر فارسی در دهه ی چهل و پنجاه و شصت و هفتاد نيست. آقای لطيف ناظمی بايد بداند که شعر فارسی وقتی از سنت عبور کرده و شعر نيمايی به ميان آمد و پس از آن شعر سپید و گونه های مختلف ديگر مانند "شعرحجم"، ماندن و تقليد کردن از شعر دهه ی چهل و پنجاه نمی تواند چيزی بر تاريخ ادبيات بيافزايد و صرفا وقت تلف کردن است. بهترين شعرهای نيمایی را به زعم من شاعر فقيد فارسی اخوان ثالث نوشت و با توجه به شتاب جريان شعر در زبان های مختلف و از جمله زبان فارسی، ما مدت هاست که از شعر نیمایی و حتا شعر به شیوه ی احمد شاملو گذشته ایم. خوبی شعر پس از شعر احمد شاملو این است که شعر در زبان فارسی به يک نوع آزادی خاص رسیده است که دیگر نمی توان آن را در سبک ها و شیوه های جمعی شعر دسته بندی کرد و هر شاعر نسبت به تلاش و خلاقیت خود، بازی خاص از نشانه ها ارايه می دهد که مختص خود اوست. نوشته های آقای لطيف ناظمی تهی از خلاقیت منحصر به فرد اوست و بیشتر نوعی گردآوری و تقلید از آنچه دیگران نوشته اند می باشد.

در دو نمونه نوشته ی زير به وضوع می توان به عناصر و فضا سازی هایی برخورد که بسیار بهتر و برجسته تر در شعرهای دهه ی چهل و پنجاه، شصت و هفتاد، بويژه در شعر شاعر فقید ما مهدی اخوان ثالث و يا شاعر دست سومی مانند شفیعی کدکنی آمده است:

برف سرخ/ تن عريان و زخماگين شهر خسته ما را/ تمام روز برف سرخ مي پوشيد/ و شب با سرمه باروت چشمش را سيه مي كرد/ صداي چكمه پوشان كمر چرمين سنگين دل/ شرنگ خشم بر جام سكوت خانه هاي شهر مي افشاند:/ كه ما از شهر ميكائيل مي آييم/ و از خورشيد مي گوييم/ كسي اما نمي يارست گفتن، شرم تان بادا:/ كه از خورشيد مي گوييد و از خود / ورشيد را بر چوبه اندام شب/ مصلوب مي سازيد/ دگر آزرم تان بادا، از اين ترفند./ نه ما اين چامه سازان دروغين را تواني بود تا فرياد برداريم و بخروشيم:/ كه اين اشك خراسانست پنهان در دل هر چكه باران/ كه اين خون سياووش است در هر آيه مرجاني سبزينه برگ تاك/ مگو برفست/ اين حرف است:/ عصير و شيرهء جان و روان ماست در زهدان گرم خاك رگ ببريدهء ما را كسي آويخته چون تاك بر آوند./ دا در قلعهء هر كام زنداني/ كليدش در كف اهريمناني از تبار شب به هر جا پيكر بانو خداي شعر در زنجير/ به هر سو استوايي قامت فريادها در بند/ سترون ابرها از بيم در پرواز/ بلند قامت هر كاج كاجستان آزادي/ شبانگه هيمه اي در كورهء بيداد/ نه رستاخيز و غوغايي / نه ايماني به فردايي/ نه پيغامي ز ورجاوند./ بازگشت/ فرود آمد از اسب آهنينش مرد/ نشست و بوسه بران خاك پرتقدس كرد/ دوباره دور و برش ديد و شادمان خنديد/ هواي تازه و نمناك را تنفس كرد/ دو گام دورتر از وي به خنده سربازي به گوش رهگذري، با اشاره پُس پُس كرد/ گرفت مرد ره خانه اش پس از عمري/ نيافت خانهء خود، هر قدر تجسس كرد/ چه خانه كه پس از سال هاي رنج و تلاش/ به دست هاي خودش مثل باغ سُندس كرد/ نشست بر سر آوار و زار زار گريست/ هواي تف زدهء ظهر را تنفس كرد

کلمات و ترکيباتی مانند برف سرخ، زخماگين، باروت و رابطه ی آن با سرمه، جام سکوت، خورشید، مصلوب، خون سیاووش و.. هيچ کدام در رابطه ای جديد نيامده اند و هر خواننده ی حرفه ای و غير حرفه ای شعر با آن ها تا جایی آشناست و برای کسی که داعيه ی شعر دارد، خلاقيتی که لازمه ی شعر است، محسوب نمی شود. کافی ست هر کدام از ترکيباتی که در اين نوشته های آقای ناظمی آمده است را در اينترنت جستجو کنيم و به نتايج زيادی برسیم که طرف حتا در يک مقاله آن را بکار برده است.

گاهی نيز برای يافتن تقليد کسی که داعيه ی شعر دارد، اين تنها مهم نيست که دقيقا همان ترکيبات و عباراتی که قبلا نوشته شده اند را بيرون کشيد. گرچه برف سرخ، تن عريان، سرمه باروت، خاک پر مقدس و.. تبديل به ترکيباتی کاملا رايج شده بودند و شدند و به مرور برخی از آنان از کار افتاده اند و می افتند، اما در بررسی شعر بايد ما به لحاظ فنی نيز بنگريم که چقدر شاعر از خود خلاقيت به خرج داده و ترکيبی جديد ساخته است. اگر يک شی ء و يک صفت و يا کيفيت که به آن منصوب می شود را در رابطه ی جانشینی زبان قرار دهيم، می توان ترکيبات وصفی و غير وصفی فراوانی با آن ساخت. اين کار در بسا موارد نياز به هيچ خلاقيت شاعرانه ندارد. مثلا اگر برف سفيد را در رابطه ی جانشينی مورد نظر قرار گيرد، می توان برف سرخ، برف سیاه، برف آبی، برف ...يا ساخت و يا خود برف را با عناصر ديگری جايگزين کرد و به نتايج زيادی دست يافت. از سوی ديگر اين نکته نيز مهم است که عناصر چه به صورت کلمات، ترکيبات و يا تصاوير، در کليت چه فضایی ايجاد می کنند. بخشی از اين فضا سازی مربوط به انتخاب اين عناصر است که هر کدام با قرار گرفتن در متن، بار معنايی و آوايی خود را تحميل می کنند اما کليت کار نيز مهم است که چگونه فضای جديدی به دست داده می شود. يک شاعر غير حرفه ای، مغلوب بار معنایی و آوايی خود کلمات می شود و اما يک شاعر حرفه ای مهار آن را می تواند بدست گرفته و حتا بار آوایی و معنایی آن را در جهت آنچه می خواهد بوجود آورد، بکار می برد. کاملا مشخص است که آقای ناظمی علاوه بر اينکه از رابطه ی ابتدایی در جانشين سازی عبور نکرده و هنوز در پيچ و خم ساختن روابط ابتدایی ست، نتوانسته فراتر از بار معنایی و آوایی که خود عناصر دارا می باشد، کاری انجام دهد و کارش در حد کار يک نویسنده ی دست سوم تقليل پيدا می کند. پرنده های مهاجر، اصلا نا آشنا نيست و بارها بکار برده شده است. سحر از نسیم پرسید نه و به کجا چنین شتابان؟/ گون از نسیم پرسید/ دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟/ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟/ به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم/ سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی / به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را/ در کوچه باغ های نشابور محمد رضا شفیعی کدکنی. مسافر شب نيز که يکی از محورهای اصلی نوشته است، کاملا تکراری و نخ نما می باشد. کافی ست که در اينترنت جستجویی ساده داشته باشیم تا بدانيم، رفيق تهمتن خوانده، چيزی بيش از کاپی های رايج نوشته نمی تواند

پرنده هاي مهاجر/ شب تولد ميخك بود/ به گوش پنجره باران سرود غم مي خواند/ كه خواب سبز شگفتن را/ چرا به باغچه هاي بلوغ آشفتند/ شب تولد ميخك بود/ شنيدم اين كه سحر از نسيم مي پرسيد:/ در اين ديار غبارين شب چه مي جويي/ كه پا برهنه شب و روز خويش در سفري؟/ به گريه گفت نسيم:/ سكوت، عشق، تبسم / همين و ديگر هيچ/ صداي گريهء او را / ميان همهمه باد و بانگ فشفشه ها/ دريغ و درد گياهان تشنه نشنفتند/ شب تولد ميخك بود/ من از ديار درختان عبور مي كردم/ صدايي از پس ديوار آشنايي ها/ مرا مي خواند:/ كه اي مسافر شب/ چرا به مزرعه ها قامت تفنگت را/ زهشت بوته بر افراشتي مترسك وار/ چه سال ها شده از خوشه ها نشاني نيست/ چه فصل ها شده با باغ هاي تان قهريم/ پرنده هاي مهاجر به گريه مي گفتند.

شش: رباعی و دوبيتی هایی که به کلی نخ نما شده است:

من يقين دارم حتا يک خواننده ی غير حرفه ای شعر نيز با نمونه های خوب و درخشان شعر سنتی در آثار بزرگانی مانند حافظ و مولانای روم و خيام و..که دايره ی کلماتی مانند "ساقی"، "باده"، "آتش"، " طرب"، "سبو"، "قدح" ، " یوسف"، "پیرهن" و..وجود دارد، برخورده و نمونه های زير از آقای لطيف ناظمی تنها کاپی هایی دست چندم تلقی می شود و نه چيزی بيش:

آب طرب/ ساقی قدحی ز آتش تاک بريز/ باد است زمانه باده بيباک بريز/ زان آب طرب که بهر ما ميريزی/ يک جرعه به کام تشنهء خاک بريز

هديهء دوست/ گفتم که بريز هرچه از می به سبوست/ آتش بفگن به مجمر اين رگ و پوست/ گفتا که به جز آب نريزم به قدح/ گفتم که زدوست هرچه آيد نيکوست

بوی وطن/ بوی علف و بوی چمن ميآيد/ از مصر نسيم پيرهن ميآيد/ از چار طرف دريچه ها بگشاييد/ امشب چقدر بوی وطن ميآيد

لطيف ناظمی به عنوان منتقد ادبی:

در اين مجال نمی خواهم زياد به اين مساله بپردازم که لطيف ناظمی يک منتقد ادبی خوب هم نیست. زمانی در يک مجله ی ادبی خوانده بودم که يک منتقد ادبی در ايتاليا به شاعری اهل همان کشور گفته بود که چرا شما شعرهای خوب مانند شعرهای "چزاره پاوزه" نمی نویسید. آن شاعر در پاسخ گفته بود چون شما ديگر منتقدان زمان چزاره پاوزه نیستید. به نظر من اين پاسخ شاعر ايتاليایی تا حدودی، تاکید می کنم تا حدودی، دليل می شود که ما شاعران خوبی در افغانستان نداريم که خود چيزی بر تاريخ ادبيات افزوده باشند. منتقد ادبی از نوع لطيف ناظمی با برداشت های سطحی از شعر، طبيعی ست که به آنانی که مانند خود وی نوشته های دست چندم دارند، مجال می دهد تا خود را به عنوان شاعران برجسته معرفی کنند. اگر لازم باشد زمانی به، به اصطلاح نقد های آقای لطيف ناظمی هم خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که چگونه ايشان تفسير دست چندم، برخاسته از ذهن فرسوده ی خود را که به هيچ عنوان با معيار های روز ادبی سازگار نيست ، به عنوان نقد جا زده است و فقط عده ای بی خبر و يا رفيق، وی را به عنوان پيشگام نقد ادبی معرفی می کنند.

من نمی خواهم در سلسله نوشته ها در " فضای باز" کابل پرس، تابوها را بشکنم که برای من لطيف ناظمی و کار وی در ادبيات هيچ تابویی محسوب نمی شود که نياز به شکستن آن باشد. من صرفا با نوشته هایی بی رمق، تقليد شده و نخ نما برخورد کرده ام که حيفم می آيد در افغانستانی که همه چيز ويران شده، در حق شعر هم ظلم شود.

از اين پس بنا به تقاضای تعداد زيادی از خوانندگان کوشش می کنم بخش "در فضای باز" را جدی تر از پيش دنبال کنم. در اين چند ماه اخير نامه های مختلفی از طرف خوانندگان دريافت کرده بودم که خواهان فعال شدن اين بخش شده بودند. در آخرين نوشته ای که در فضای باز نشر شد، خواسته بودم خوانندگان نظراتشان را درباره چند نوشته ی آقای لطيف ناظمی ابراز کنند. متاسفانه نظرات بيشتر از اينکه درباره ی نوشته های ايشان باشد، به مسايل ديگری پرداخته شده بود که در اين بخش به هيچ عنوان مد نظر من نبوده است. در فضای باز کابل پرس جایی برای بحث درباره ی ادبيات افغانستان است و پرداختن به مسايلی مانند مسايل سياسی جايش در اين بخش نيست. واضح است اين به معنای آن نمی باشد که خوانندگان نظراتشان را درباره ی مسايل سياسی ابراز کنند. خواهش من اين است که در صفحات در فضای باز به ادبيات و کار ادبی پرداخته شود و برای اظهارنظر درباره ی موضوعاتی غير از ادبيات، خوانندگان به صفحات ديگر کابل پرس مراجعه کنند.

بر گرفته از سایت کابل پرس  

 

www.roshanak.nl