نکاتی چند پیرامون تفسیر ادبی نیلاب موج سلام 

بر رمان ِ « پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود »

 

رمان جذاب «  پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود » وسیعا طرف علاقۀ خواننده ها و ادب شناسان قرار دارد ، آفریده های هنری ببرک ارغند از طرف زبان شناسان ، معنا شناسان و زیبایی شناسان مورد نقدهای ادبی و تفسیر های ادبی مقنع وواقعی قرار گرفته است از آن جمله : پوهاند، م .ا  زیار فیلولوجست نام دار ، در بارۀ بازتاب  ویژه گیهای گویشی در آفرینشهای داستانی ارغند ، دوکتور عبدالله نایبی منتقد ادبی رمانهای ارغند را یک حادثه در ادبیات داستانی کشور ، باز آفرینی از واقعیت  به طعم شوکران و خوشه های خشم افغانی نامیده ، نگارندۀ این سطور در مورد ادب شناسی رمانهای ارغند سخنانی به نگارش در آورده ام ، دانشور گرامی حمید عبیدی از زوایای متعدد بر آفریده های ارغند نظر انداخته است ، ربانی بغلانی معناشناس بیمانندیهای رمان «سفر پرنده گان بی بال » را نمایان ساخته اند ، دستگیر نایل ، سالار عزیز پور، کریم میثاق ،ا . پولاد ، نور محمد عطازی ، داستان نویسان و فرهنگیان هرکی به نحوی در مورد  رمانهای ارغند نقد ها وتفسیر های ادبی مقنع و واقعی وبا فکر نگاشته اند ، اینها همه نشان میدهد که ببرک ارغندهمانگونه که در جامعه بسر برده،از کار جمع سود برده ، هیچگاه از جامعه فارغ نه زیسته ، از خود خواهی« هنر مندانه » و عاشق عواطف  خویش بودن مبرا بوده ،  جانبداری هنر را به سود تکامل اجتماعی بصورتی که عواطف شخصی ، عشق ، اندوه ، امید ، رنج ، سود هستی ، و امثال آن در رمانهایش باز تاب درخشان دارند، میفهمد ، منحیث نویسنده آگاه و چیره دست  این جانبداری را رسالت  وظیفه خود میداند .

هنرمند شدن آ سان نیست : صد نکته غیر عشق بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 نقادی دانش فراوان وجدان علمی و اخلاقی میخواهد . لازم است که در کار های چنین مهم و حساس مسولیت پذیر باشیم و معرفت فراوان بیاموزیم . برای نگارش پیرامون رمان ِ به سطح  « پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود » که به نظر من  نه  چیزی کمبود برای افزودن و نه چیزی اضافه برای تراشیدن دارد  و مقام خاصی را در ادبیات  داستانی کشور احراز کرده است ، بایسته است تا مقدار لازم از جامعه شناسی ،  درد شناسی و روانشناسی  بدانیم  و دید وسیع ، عالمانه و مدرن داشته باشیم تا بتوانیم آن طوری که لازم است  رگ و پی ، دست و پا و اسکلیت این رمان را دریابیم .

نیلاب موج سلام ، تفسیر ادبی در مورد رمان « پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود » نوشته است که از هر جهت جذاب ، مرغوب و واقعی میباشد ، کار او را در این زمینه که با دقت  و آگاهی  انجام یافته است  قابل تحسین  میدانم  . نیلاب ، رمان « پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود »  را از نگاه  زبان ، شیوۀ واژه گزینی ، نو آوریها ، استعارات و تشبیهات ، مضمون فکری ، بلاغت و فصاحت ، رسالت و پیام و نقش اجتماعی نویسندۀ آن ، شیوۀ نگارش و این که رمان چی گونه آغاز میشود و چی گونه پایان مییابد ،در باره همه موضوعهای مهم رمان با شور و احساس ، یک تفسیر ادبی عادلانه ، صریح و زیبا نوشته است  .

جملۀ پایانی تفسیر ادبی شان« سوار بر سمند تا ناکجاها » سخن پل کوتوریه   انقلابی فرانسوی که به دست  فاشیستها تیر باران شده است را بیاد میدهد که گفته بود « گذشته در مقابل آینده صفر است ، در مقابل بی نهایت .» و همین جمله خود نمایانگر بلند نظری و آزاد منشی نیلاب موج سلام  در تفسیر ادبی و داوریهایش میباشد .

گوگول نویسندۀ معروف روس در ظلمت استبداد کشور روسیه را به « ترویکا » تشبیه میکرد که اقوام و قبایل در برابر تاختن آن راه میگشایند و آن سمند های تیز رو و مغرور با زنگوله های نغمه خوان  به پیش میروند .

این بانوی فرهیخته مینوسید :

 « به پندار من، ویژه گیهای رمان در انگاره های پایینی سزاوار ژرف نگری و ستودنی هستند.

 1. رمان، زبان ِ تصویری توانا دارد. تصاویر، تصاویر و باز هم تصاویر میرقصند زنده و تپنده در برابر دیده گان خواننده:

ـ « پهلوان برات که سبزه های زیر پایش را با نوک کلوش روسی خویش میفشرد، پاسخی نه داد. تنها خسی را از تخت برداشت و به آب جو انداخت و با چشم تعقیبش نمود. آب معلق زنان میرفت و خس را با خود میبرد. ص. 27»

ـ « ... و به زمین تف انداخت و تفش روی شاخۀ زرد شدۀ کاسنیی آویزان ماند ص. 113»

ـ « در آن هنگام دید که سمند، خشم آلود، یال خرماییش را تکان داد و شیهۀ کوتاه و دلخراشی کشید. سپس پس پسکی رفت و با یک حرکت سریع، ماهرانه و غیر مترقب، روی دو پا ایستاد و میل نمود و سمهایش مانند چکشی بالای سر دیگران قرار گرفت. اسبان همجوارش که از این حرکت ناگهانی و تند وی ترسیده بودند، سراسیمه پس پسکی رفتند و برای سمند خشمگین و غضبناک، جا باز کردند.ص. 152»

ـ « سمند که دمش را راست نگه داشته بود، در پیشاپیش دیگران میتاخت و باد یال خرماییش را به این سو و آن سوی گردن زیبا و درازش میانداخت و تکان میداد. مانند تیر میرفت و سمهای سنگینش توته های گل را از زمین برداشته به عقب پرتاب مینمود. قلبش هیجانزده میطپید و انبوه بخار، دم  به دم از پره های گرد شدۀ بینیش بیرون میشد.ص. 156»

ـ « دلبر موزه ها را گرفت و گرد و خاکش را با نوک چادر خویش پاک نمود. سپس پاپیچهای نمناک مراد را در میان آنها گذاشت و سوی رفها رفت.ص. 366». 

2. تصاویر، سخنان ِ درون دار، نهفته در خویش دارند که برای رسیدن به آنها بایستی شماری از جملات را کابید چون،  « آب معلق زنان میرفت و خس را با خود میبرد.ص. 27».

3. تشبیهات نو، آب گوارایی را میمانند که در ذهن جاری میشوند و راه را از تکرار ها به سوی تازه گیها میگشایند، چون، « چشمانش دَند  ِ اشکی بودند که در پناه سایۀ چادر ِ چیت ِ سیاهش معلوم نه میشدند.ص. 96 »

 « گوشتهای صورتش از ظرف دستانش سر ریزه کرده بودند.ص. 285».

4. ستم جنسی، یکی از نکات انتقادیست که نویسنده با مهارت آنها را در قالب ضرب المثلها و سخنان جا افتاده متاثر از سنتهای نا پسندیده  و باور های از پیش پذیرفته شده بیان میدارد:
ـ « ...زن ناقص العقل است و شیطان که روی شانه های هر زنی سوار میباشد، ترا فریب میداد و من به جنجال میماندم. ص. 9»

ـ « نه شنیده ای که گفته اند: دختر را با کلاه بزن، اگر نیفتاد، به شوهرش بده.ص. 17»

ـ « بای به تکرار پرسید: چرا میخندی، نه گفتم که خنده کردن به زنان مناسب نیست؟ص. 53»

ـ   « ... مسکین! فکرت باشد که عقل زن زیر پای اوست؛ تا چشمت یک طرف شود، یا از دستت میرود و یا اینکه رسوای عالمت میسازد. ص. 385 »

ـ « چی فکر زنانه، امروز صبا درختها برگ میکنند، تومیگویی هوا سرد است. ص. 413 »

ـ « زن، دام شیطان است! ص. 425».

5. شناساندن ِ  توهین و تحقیر بر مردمان فقیر و بردن استفادۀ ابزاری از انسان، متاثر از ستم طبقاتی در شکل واقعبینانۀ آن، در قالب دیالوگهای درون دار نه تنها ویژه گی بلکه شیرۀ رمان میشوند:

ـ « باش من هم کومکت کنم ... در گور پیری و ناتوانی، ...وقتی جوان بودم و قوت داشتم، قالینهای هشت مترۀ بای را، به تنهایی میتکاندم. صبح که پشت تغاره میشیشتم، شام بلند میشدم!ص. 370»
ـ « بای کاسۀ خالی شوربا را بلند کرد و به زمین زد که پاش پاش شد. آن گاه افزود: { اگر بار دیگر دیدمت که از حرمسرا چیزی آورده بودی، مثل این کاسه پاش پاشت میکنم، خرفهم شدی بچۀ خر؟}ص.377»

ـ « بای با خود غم غم کرد:{کدام مردم؟}و خونسردانه ادامه داد:{ حالا تجربه نه دارد..پسانها که به سن و سال شما ها رسید، تجربه پیدا میکند، همه چیز را خود به خود یاد میگیرد. میفهمد که با نوکر و چاکر چگونه گپ بزند و ناظر و مهتر را چگونه ادب نماید.}ص. 434»

ـ « قنبر باز هم به طرف چپ لغزید و در آن حال از علی پرسید:{بچه ام، همی که میسوزد گیس است؟}علی پاسخ داد:

{ ها، گیس، همیست.}قنبر با دهان بازی گفت:{ این بایها هم بلا میکنند ...این چیز ها را از کجا پیدا میکنند؟...تو سیل کو، مثل آفتاب روشنی میدهند و مثل مار فش میزنند!} ص. 232»

ـ همان جا:« و با غر و فش پرسید:{ پطرول دیده ای؟}قنبر حیرتزده پاسخ داد:{ عجب آدمی استی. در کجا دیده باشم؟}». 

6. صحنه هایی به وسیلۀ دیالوگها و مونولوگهای شیرین به این رمان تراژیدی چاشنی دیگری میبخشند. به گونۀ نمونه آن گاه که در « حرمسرای ارباب نظر » نوای ساز و سرود بلند است و زنان و پسران خورد سال خواهان دیدن رقص پسر بچۀ رقاص هستند:
ـ « ... و برای آن که پسربچۀ رقاص را خوبتر ببیند، صورتش را به شیشه های سرد اتاق چسپاند و دستانش را از دو سو سپر ساخت. در آن حال با خود میگفت:{ جانخور چی قدی بلند دارد! لبهای گرده مانندش را ببین، کومه هایش را سیل کن، چه سرخی و سفیده زده، چه طور نه میشرمد؟!}و لبش را میگزید:{ شوی های ما، همی گوله خورده ها را میبینند که به ما میلی نه دارند!}ص. 218»

ـ همان جا: « در آن اثنا، زن خورد ِ ارباب نظر که چادر بزرگی را گرد گلو تاب داده بود و بوی بوربو و اسپند و هلیلۀ کابلی از تنش بلند بود، آن زن را مخاطب ساخت:{ مادر نصیر، از پشت کلکین دور شو که خوب نیست، صورتت معلوم میشود!} مادر نصیر جوابی نه داد. با خیره سری دو چشمش را به حویلی دوخته بود و رقص آن نوباوه را که با دامن ِ سپید ِ چین دارش چرخ میزد و چرخ میزد و دل از دلخانۀ هواخواهانش میربود، تماشا میکرد. وقتی که بی بی خورد، گپش را تکرار کرد و گفت: { او زن پس شو که پشتت گپ میسازند.} مادر نصیر شانه های لاغرش را با بی تفاوتی بالا انداخت، پاسخ داد:{ پشتش گشتی، بان تماشا کنیم!... هر روز که بچه نه می آورید تا ارباب نظر شب شش بگیرد. دان ناظر را مگر خاک گور بسته کند، پشت کیست که نه میگوید!} و رویش را جانب دایه کرد:{ دروغ میگویم؟}.

سوار بر سمند تا ناکجاها

کاش، رمان به گونۀ دیگر پایان یافته بود. کاش، حقیقت دنیای ما دیگر گونه بود. تمنای من چیزیست و واقعیت چیز دیگر. واقعیت زشت است و تلخ  و پذیرفتنش سخت. دلم میخواهد مراد سمند را رها ساخته و سوار بر آن تا ناکجا ها تاخته بود. »

و نوشته اش را چی شاعرانه و دردمندانه پایان میدهد :

 « سمند  در رمان « پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود » سمبول است برای بی گناهی و زیبایی و از این رو در زمین و زمان ما محکوم به نابودی. »

برای نیلاب موج سلام  بانوی فرزانه و هنر پرور  کشورم  موفقیتهای بیشتر آرزو میبرم  .

 

 

 

www.roshanak.nl 

 

 

>